مانترَا چیست؟


مانترا یک واژه اوستایی است که در گاتها سرودهای اشو زرتشت به کار رفته و به معنی سرود اندیشه انگیز می باشد. زرتشت پیامبر ایران خود را مانترن یعنی برانگیزنده اندیشه میداند.

در همه دین ها برای تمرکز فکر و آرامش و همچنین گرفتن انرژی، مانترا (که میتواند یک واژه، یک جمله یا بیشتر باشد) خوانده می شود. به نظر میرسد خواندن مانترا از دین زرتشتی به دیگر دین ها رسیده باشد.

زندگی انسان در جهان امروز با خواست ها و آرزو های بسیاری همراه است. حتی خردمند ترین افراد و دانشمندترین انسانها نیز میدانند که کوشش و تلاش برای دستیابی به خواسته ها و آرزوها تنها بخشی از راه کامیابی و رسیدن به امیال زیبای زندگی است و تا رسیدن به آرزوهای نیک، انسان نیازمند داشتن اراده قوی و انرژی مینوئی و درونی است. مانترا و سرائیدن سرودهای اندیشه انگیز میتواند این انرژی و اراده را برای رسیدن به آرزوهای نیک در یک فرد باورمند و باوجدان ایجاد نماید.

اسکندر گجستک

اسکندر وقتی در پایان عشرت های حیوان گونه خویش در سی و سه سالگی در گذشت ، دنیایی که وی طی فتوحات خونین و قساوت های ناجوانمر دانه به دست آورد ،مثل یک گلدان گرانبها که در دست های ناشی و لرزان یک کودک عقب مانده ی ذهنی بیفتد، چنان از دستش به زمین خورد که به یک باره قطعه قطعه گشت و تقریبا هشتاد سال پس از او نیز ایران همچنان قسمتی از این تکه پاره های گلدان بود.

روح ایرانی که جنگ ضد ایرانی برای نشر و توسعه آن آمده بود نتوانست بر حیات ایران غلبه کند هر چند در ظاهر فرهنگ یونانی برای مدتی محدود در بین اشراف ایرانی به خاطر مصلحت جویی ادامه داشت.

واقعیت امر این است که اسکندر در ایران پس از اسلام به مقام والایی رسید، او را به طبقات عالی شاهان کیانی منسوب نمودند و حکیم و پیغمبر و مخصوصا ذوالقرنینش ساختند . اسکندر در طول فتوحاتش به هیچ عنوان از کوه های" قفقاز"که قوم" یاجوج و ماجوج "زندگی می نمودند عبور نکرد.تنها شخصی که این کار را کرد "کوروش کبیر"بود که از این مسیر رفت و آن سد آهنین را به وجود آورد.

ایرانیان عهد باستان واقعیت او را آنچنان که بود توصیف نموده بودند. او در خاطره ی مردمان این سرزمین اهورایی مثل یک اهریمن واقعی ملعون خوانده شده ، او نابود کننده ی اوستا بود.

مردمان ایران باستان او را در ردیف ضحاک، افراسیاب یک آفریده ی اهریمنی خواندند. اسکندر کلیه ی آثار علمی، فرهنگی و دینی ایرانیان را نابود کرد . گنجینه عظیم کتابخانه ی ارگ سارد و "پاسارگاد" را به یونان انتقال داد و وقتی به کتابخانه ی عظیم شایگان رسید دستور داد آن چه راجع به دانش پزشکی ،گیاه شناسی، فلسفه، هیئت و نجوم است را به یونان اتقال دهند و باقی را در آتشی فراوان که بر افروخته بود طعمه حریق کرد.

از همه مهم تر کتاب اوستا که بر روی یک هزارو دویست لوح زرین نوشته شده بود را ذوب کرد و طلای فراوان آنرا به غنایم جنگی خود افزود. تخت جمشید که یک پایگاه عظیم علمی و فرهنگی دنیای باستان بود در میان شعله های آتشی که این وحشی بر افروخت ویران شد . این باغ سنگی کهنسال که گوهر گرانبهای تابناک فرهنگ و هنر اجداد متمدن ما است هنگام مشاهده از سنگ هایی که در نهایت سکوت، صلح ،تمدن ،هنر و زیبایی را فریاد می زنند حکایت از واقعیت حال اسکندر دارد ،آنچه برجای مانده با زبان بی زبانی فریاد میزند او یک وحشی خونخوار و یک اهریمن حقیقی بود .

پارسه پایتخت سیاسی ایران نبود . پارسه متعلق به تمامی اقوامی بود که در امپراتوری هخامنشی در صلح و صفا کنار یکدیگر زندگی می کردند.لحظه ای که اسکندر فرزند شیطان پس از می گساری در تخت جمشید ،این مکان مقدس عربده های مستانه سر می داد ، يک "روسپی" یونانی آتش کشیدن آن را پیشنهاد داد و این وحشی مقدونی برای رضایت خاطر آن زن بی بند و بار از جای برخاست . مشعل های بسیار افروخته شد، همه به راه افتادند آواز سر داده بودند.

نخست اسکندر و پس از او "تاییس " مشعل ها را بر پرده ها و فرش ها افکنده و دیگران نیز از این کار فرمانروای خویش پیروی نمودند . بنای مقدس می سوخت و بیست هزار قاطر و پنج هزار شتر، گنجینه ی تخت جمشید را برای اسکندر حمل می کردند و میبردند.

با این آتش سوزی و با رفتن این کاروان سلطنتی که از سال" 559 " پیش از میلاد تا سال "33۱" پیش از میلاد به طول انجامیده بود نیز سوخت و نابود شد.

http://www.iran-forum.ir

دوره سلوکیان

يازده سال بعد از مرگ اسکندر که تمام آن مدت و حتي چند سالي بعد از آن هم جنگهاي جانشيني او بين سردارانش در منازعات طولاني گذشت، استان بابل به وسيله يک سردار مقدوني او به نام سلوکوس که پدرش انتيوکوس هم از سرداران فيليپوس ( فيليپ ) پدر اسکندر محسوب مي‌‌شد، افتاد ( 312ق.م. ). او سپس استان ايلام ( خوزستان و بخشي از لرستان امروز ) و سرزمين ماد ( به استثناي آذربايجان ) را هم بر قلمرو خويش افزود. بدين گونه، دولت پادشاهي مستقلي به وجود آورد که به نام خود او " دولت سلوکي " ( سلوکيان ) خوانده شد و آغاز سلطنت او بعدها براي اين دولت، مبداء تاريخ گشت. ( تاريخ سلوکي ).
چند سال بعد، به دنبال پيروزيي که در جنگ بزرگ ايپسوس به دست آورد ( 301 ق.م. )، سوريه و بخش عمده آسياي صغير را هم بر قلمرو وسيع آسيايي خود افزود. قلمرو آسيايي او در آن هنگام، تمام بخش آسيايي متصرفات اسکندر را شامل مي‌‌شد و از سواحل شرقي مديترانه تقريبا" تا کرانه‌هاي سيحون را در بر مي‌‌گرفت. اما چون اين امپراتوري که در آسيا در واقع جانشين شاهنشاهي هخامنشي محسوب مي‌‌شد، بر خلاف آن دولت در اين نواحي هيچ پايگاه قومي نداشت و به کلي يک دولت اجنبي به شمار مي‌‌آمد.
همين وسعت فوق العاده قلمرو و اشتمالش بر اقوام و سرزمينهاي متنوع، ادامه سلطه و حفظ وحدت و تماميت آن را دشوار مي‌‌کرد. از اين رو، سلوکوس و پسرش انتيوکوس که از اواخر عمر پدر شريک او بود ،با اقدام به ايجاد شهرها و مهاجرنشينهاي يوناني – مقدوني در داخل آسيا، سياست يوناني مآب کردن آسيا را که اسکندر براي اداره آسيا طرح کرده بود، دنبال کردند. از اين رو، در مدت فروانروايي سلوکوس اول و انتيوکوس اول غير از بيست و پنج شهر يوناني که به وسيله اسکندر در آسيا به وجود آمد، تعداد زيادي شهرهاي يوناني نشين جديد نيز احداث گشت. اين شهرها که خود بالغ بر شصت شهر بودند، از مرزهاي غربي آسياي صغير تا کناره سيحون و سند احداث گشتند که غالبا" به نام سلوکوس و انتيوکوس، " سلوکيه " و" انطاکيه " خوانده مي‌‌شدند، يا به نام مادر و زن سلوکوس، به ترتيب " لائوديکيا" ( لاذقيه ) و " آپامئا " ( افاميه ) نام گرفتند. در راس اين شهرها، مي‌‌توان از سلوکيه نام برد. همچنين در کرانه غربي دجله که تختگاه ولايات شرقي سلوکيان محسوب مي‌‌شد و انطاکيه در سوريه در ساحل نهرالعصي ( Orontos ) که تختگاه دولت سوريه خاندان سلوکي به شمار مي‌‌آمد. شهرهاي ديگر، شامل پانزده انطاکيه ديگر، چهار سلوکيه، هشت لائوديکيه و دواپامئا مي‌‌شد که تعداد کثيري از آنها در داخل فلات ايران از ماد و پارس تا پارت ( خراسان ) و سيستان واقع بودند. شهرهاي ديگر هم که در آنها مهاجران مقدوني و يوناني ساکن شدند، نامهاي يوناني يافتند.
از جمله، سرزمين ري ( رگ ) " اوروپوش " خوانده شد و آنچه امروز نهاوند نام دارد، در آن ايام به عنوان " لائوديکيه " خوانده شد. درپارس، مرووسيستان نيز، شهرهايي به نام انطاکيه به وجود آمد، در ايلام هم لااقل سه شهر به نام اسکندريه خوانده شد، در هرات ( هريوه ) و حتي د سرزمين سغد نيز، شهرهاي به همين نام پا گرفت. همچنين به مهاجران يوناني و مقدوني که به اين شهرها جلب مي‌‌شدند، قطعه زميني براي سکونت و کشت و کار داده مي‌‌شد و در مقابل، خدمات نظامي بر آنان الزامي مي‌‌گشت. احداث اين شهرها، ناظر به ايجاد پادگانهاي نظامي و ذخيره در نقاط سوق الجيشي براي مقابله با شورشهاي محلي وضد سلوکي بود. همچنين، دفع هر گونه توطئه وشورش بيگانه را نيز تسهيل مي کرد. با آنکه اين شهرها به وسيله شوراها و سازمانهاي يوناني و موافق آداب و ترتيبات معمول در يونان و مقدونيه اداره مي‌‌شد، غالبا" اراده پادشاه در اکثر آنها بر ساير موازين حاکم بود و حکام و شوراها در عمل، همواره نقش انفعالي داشتند. از لحاظ اداري ،قلمرو سلوکي، ( لااقل در دوران اعتلاي آن که بعد از سه چهار نسل از اخلاف سلوکوس پايان يافت ) شامل حدود هفتاد و دو حوزه حکمراني بود که هر چند حوزه آن، يک استان ( ساتراپي ) را تشکيل مي‌‌داد، اما با وجود استقلال محلي ساتراپها، حکم پادشاه سلوکي بر سراسر قلمرو وي نافذ بود. پادشاه بر اعمال حکام تابع نظارت و اشراف داشت و براي اعمال اين نظارت، دربار او گاه به صورت يک اردوي متحرک نظامي در نواحي مختلف کشور در حال حرکت بود. معهذا، با درگيريهايي که سه چهار تن جانشينان بلافاصله بعد از سلوکوس در سوريه و آسياي صغير پيدا کردند، نظارت منظم و بلاواسطه آنان بر ولايات شرقي، تدريجا" کاستي گرفت. همچنين، با عکس العملهاي ضد اجنبي که حتي از عهد سلوکوس اول در ماد ظاهر شد و يک بار هم يک شاهزاده سلوکي در اين وقايع به همدستي با مخالفان متهم گشت، سلطه آنان در ولايات ايراني به طور محسوسي روبه زوال رفت .
سرانجام، يونانيها باختر در مقابل دولت مقدوني سلوکي داعيه استقلال و انفصال يافت ( 250 ق.م.). در پي آن، ولايات پارت و گرگان هم تحت رهبري خاندان ارشک از سرکردگان عشاير ايراني آن نواحي، سر از ربقه انقياد قوم برتافت ( حدود 247ق.م. ). سلوکيان که غالبا" در سوريه دچار کشمکشهاي محلي و حتي خانگي بودند، موفق به الحاق مجدد اين نواحي به قلمرو خويش نگرديدند. حتي، در مقابل بسط اين دولت جديد ايراني، ولايات ماد و پارس و ايلام و بابل را هم از دست دادند ( 140 ق.م.). از آن پس، قلمرو آنان منحصر به سوريه شد. اما، در آنجا نيز با توسعه طلبي روم مواجه شدند که استغراق آنان در جنگهاي خانگي و دسيسه و فساد و عياشي، امکان مقاومت در مطالع روم را براي آنان باقي نگذاشت. بدين گونه، امپراتوري محدود و در حال انحطاط سلوکي بعد از نزديک دويست پنجاه سال فرمانروايي انقراض يافت ( 64 ق.م. ).
سلوکس اول، معروف به فاتح (نيکاتور ) اولين تختگاه خود را در بابل ساخت ( سلوکيه ). او پس از پيروزي بر سوريه، انطاکيه را در کنار نهرالعاصي تختگاه دائمي خود قرار داد و اخلاف او نيز بعد از آنکه سلوکيه بابل هم رانده شدند، امپراتوري سلوکي را در عمل به دولت سوريه أي مبدل کردند که آن نيز طعمه روم گشت .سلوکوس اول بعد از سي ودو سال سلطنت در موقعي که عازم تسخير مقدونيه بود، کشته شد ( 281 ق.م. ). پسرش، انتيوکوس اول که از اواخر عمر پدربا وي در سلطنت شريک شد ( 293 ق.م. ) ،وقتي به جاي او نشست، از دعاوي پدر بر مقدونيه ( 278 ق.م.) و آسياي صغير صرف نظر کرد ( 261 ق.م. ). اما، با قدرت در مقابل هجوم طوايف وحشي بر نواحي مرزي قلمرو خويش ايستاد ( 273 ق.م. ) و عنوان منجي ( سوتر soter )يافت. نقش او در ايجاد شهرهاي يوناني، قابل ملاحظه بود. در واقع، قسمت عمده اين طرح به وسيله او به انجام رسيد. پسر وي ،انتيوکس دوم که بعد از او به سلطنت رسيد، هر چند بخشي از آنچه را که پدرش عمدا" از دست داده بود اعاده کرد، ( 251 ق.م.) اما به اعاده قدرت در قلمرو ميراث يافته موفق نشد. او حتي با ازدواج و طلاق يک شاهد خت مصري، اواخر ايام فرمانروايي خود را نيز قرين اغتشاش ساخت.
با سلطنت پسر و جانشين او، سلوکوس دوم ( 225-246 ق.م. ) عوامل تجزيه و اختلاف تدريجا" دولت سلوکي را با دشواريهاي جدي مواجه ساخت. وي، نه قادر به دفع طغيان باختر و پارت شد و نه در کشمکشهايي که با مصر يافت، حيثيت دولت خود را تامين کرد. سلطنت پسر و جانشين او ( سلوکوس سوم ) فقط دو سال ( 223 – 225 ق.م.) به طول انجاميد. برادرش، انتيوکوس سوم ( 187 – 223 ق.م. ) معروف به " کبير " در لشکر کشي به شرق، باختر و پارت اشکانيان را به اظهار انقياد واداشت. اما، در حمله أي که به خاک يونان کرد، با قدرت روم برخورد کرد ( 188ق.م. ) و دچاروهن و سستي گرديد. پسرش سلوکوس چهارم که بعد از او به سلطنت رسيد ( 187 ق.م. ) و فيلوپاتر ( Philopater ) خوانده شد، سياست پدر را در رعايت حسن همجواري با روم مراعات کرد. همچنين، با مصر و مقدونيه نيز هراز هرگونه در گيري، خوداري ورزيد. او به دست وزير خود هليودوروس ( Heliodorus ) نام کشته شد ( 175 ق.م. ) و علت قتلش نيز مجهول ماند. انتيوکوس چهارم که بعد از سلطنت يافت، برادر اوبود. خشونت وي در فلسطين با مقاومت يهود مواجه شد. کوششي هم که در مصر براي تسخير آن سرزمين کرد، با دخالت روم نا موفق ماند. انتيوکوس چهارم، جهت رفع آنچه او آن را " غائله پارت " مي‌‌خواند، لشکري هم به شرق کشيد .اما، توفيقي نيافت و جانش را نيز بر سر اين کار نهاد ( 163 ق.م. ). سلطنت پسرش، انتيوکوس پنجم، مدت زيادي طول نکشيد. وي يک سال بعد از جلوس در انطاکيه به وسيله ديمتريوس ( پسر سلوکوس چهارم ) به قتل رسيد ( 162 ق.م. ) ديمتريوس که چند به عنوان گروگان در روم زيسته بود، در بازگشت به سوريه – در دنبال غلبه بر مدعي – تا حدودي به اعاده نظم توفيق يافت و خود را منجي ( سوتر – Soter ) ناميد. شورش يهود را هم که از چند سالي پيش از وي در فلسطين موجب اغتشاش شده بود سرکوب کرد ( 161ق.م.) اما توفيقي که در اين کار يافت وحشت و سوءظن همسايگان را تحريک کرد. سرانجام، در جنگ با يک مدعي موسوم به الکساندربالاس ( A.Balas ) که همسايگانش، از جمله مصر او را ضد وي تحريک کرده بودند کشته شد ( 150 ق.م. ). فرمانروايي الکساندربالاس ( 145-150 ق.م. ) که خود را پسر و وارث انتيوکوس چهارم مي‌‌خواند، سرآغاز يک نزاع بدفرجام خانگي در خاندان سلوکي بود که ضعف و انحطاط قطعي قدرت آن خاندان را در پي داشت. توسعه قدرت اشکانيان در جانب غرب، هر روز بيش ازپيش سلوکيان را به سوي سوريه به عقب نشيني وادار مي‌‌کرد. تلاش ناموفق ديمتريوس دوم هم که براي دفع غائله پارت به آنجا لشکرکشي کرد، به شکست و اسارت او انجاميد ( 141 ق.م. ). با آنکه برادر و جانشين او، انتيو کوس هفتم در مدت اسارت او توفيق قابل ملاحظه أي در غلبه بر دشواريها يافت، اما شکست او در جنگ با اشکانيان ( 129 ق.م. ) سرانجام به قدرت سلوکيها در ولايات شرقي خاتمه داد. از آن پس، قلمرو سلوکيان منحصربه سوريه گشت و در آنجا نيز سلطنت آنان تا انقراض نهايي به دست روم ( 64 ق.م. ) در جنگهاي خانگي و در کشمکشهاي بي سرانجام گذشت.
از دويست و چهل و هشت سال ( 64 – 321 ق.م. ) مدت سلطنت آنان، ايران بيش از شصت و پنج سال ( 247-312 ق.م. ) به تمامي در تخت فرمان آنان باقي ماند .
[ويرايش]
سلوکوس نيکاتر

سلوکوس نيکاتر Selucos Nicator سردودمان پادشاهان سلوکي است. وي پس از غلبه بر آنتيگون خود را ملقب به نيکاتر يعني فاتح، کرد و سال 312 ق. م، در بابل به تخت نشست. سال جلوس او، مبدأ تاريخ سلوکي يا اسکندري است. براي اينکه نامي بلند پيدا کند، به جهانگشايي اسکندر ادامه داد و به هند لشکر کشيد ولي از عهده پادشاه مقتدر آن سرزمين که چندره‌گوپتا Chandragupta نام داشت برنيامد و همه ولاياتي را که اسکندر در پنجاب هند تسخير کرده بود به وي واگذاشت و دختر خود را به زني به او داد و در عوض از او پانصد زنجير فيل گرفت.
زن سلوکوس بانويي ايراني به نام آپامه‌آ Apamea دختر اسپيتامن سردار در سغد بود که به نام او نه شهر بنا کرد. پايتخت سلوکوس نخست شهر سلوکيه در ساحل راست دجله بود که خود او بنا کرد ولي پس از آن شهر انطاکيه را در کنار درياي مديترانه ساخت و آن را پايتخت خويش قرار داد. سلوکوس نيکاتر متصرفات خود را به هفتاد و دو بخش تقسيم نمود و براي هر يک فرمانروايي معين کرد. جانشينان سلوکوس نيکاتر نتوانستند آن قدرت و عظمتي را که او بنيان نهاده بود ادامه دهند .
پس از مرگ او در سال 281 پسرشآنتيوخوس Antiochus اول و پس از وي پسر او آنتيوخوس دوم بپادشاهي رسيدند. در زمان آنتيوخوس دوم اشکانيان، در سرزمين پارت به پيشوايي نامي شوريده و دولت اشکاني را تأسيس کردند. (250 ق. م )
مقارن همين زمان، ديودوتوس Diodotus يکي از اميران يوناني مشرق سر به شورش برداشته و دولت معروفي يوناني و باختري را در بلخ و افغانستان امروز تشکيل دادند. در سال 190 ق. م، روميان که تازه پايشان به مشرق بازشده بود در مگنزيا Magnesia که محلي در آسياي کوچک بود سلوکيها را شکست دادند و آسياي صغير به دست روميان افتاد. در مشرق دولت پارت و باختر نيز دست سلوکيها را کوتاه کرد و از ايران به سوريه رانده شدند. سرانجام دولت کوچک ايشان در سوريه نيز در 64 ق. م، به دست روميان منقرص شد. مجموع حکومت ايشان 248 سال بود که قريب هشتاد سال در ايران و بقيه آن را در سوريه سلطنت کردند.
[ويرايش]
يونان‌مآبي
چيرگي اسکندر مقدوني بر ايران و انقراض دولت هخامنشي بکلي احوال فرهنگ و تمدن ايران را زير و زبر ساخت. انقلاب سياسي و هرج و مرج اوضاع کشور مستلزم انقلاب ادبي مهمي گشت. بر اثر استيلاي اسکندر و جانشينان او تمدن و زبان يوناني در ايران رواج يافت و جايگزين فرهنگ کهن ايران گرديد. دستاوردهاي علمي يوناني در زمينه پزشکي و فسلفه و شعر و ادبيات و همچنين برخي واژه‌هاي يوناني در ايران رايج گشت. اين رسوخ و نفوذ تمدن و فرهنگ يوناني در ايران هلنسيم خوانده‌اند، زيرا هلن به معني يوناني و هلنسيم به معني يونان مآبي و تمدن و آداب يوناني است .
سلوکيان که نزديک به هشتاد سال در ايران سلطنت کردند، عامل بزرگ نفوذ فرهنگ يوناني در خاورزمين بودند. سلاطين يوناني نژاد باختر ( ايلات بلخ ) که به رياست ديودوتوس Diodotus در 250 ق. م، يعني همزمان با روي کار آمدن اشکانيان در مشرق ايران سر به استقلال برداشتند. نيز يوناني و يوناني زبان بودند. اسکندر و سلوکيان نزديک به هفتاد شهر در سرزمين ايران بنا نمودند و مهاجران يوناني را به آنها جلب کردند.
اين شهرها نامهاي يوناني مانند : اسکندريه و انطاکيه داشت. از جمله آنها صددروازه است که در جنوب غربي دامغان فعلي واقع بود. يوناني شدن مشرق از زمان اسکندر مقدوني آغاز گشت. نقشه اسکندر آن بود که مردماني را از آسيا به اروپا برد و اقوامي را از اروپا به آسيا آورد تا مشرق به مغرب نزديک شود و مردم آن دومنطقه با هم بياميزند. گرچه اين فکر به مرحله عمل در نيامد ولي گروه بسياري از مردم يوناني در شهرهايي که اسکندر و سلوکيها ساخته بودند، ساکن گشتند و حکومتهاي خود مختاري پديد آوردند و بيش از اسکندر و سلوکيان موجب يوناني شدن مشرق گشتند .
در آن زمان متصرفات شرقي اسکندر به دو بخش تقسيم مي‌‌شد. بخش باختري از درياي مديترانه تا رود فرات و بخش خاوري از رود فرات تا سند و جيحون. در قسمت غربي که مجاور سرزمين يونان بود، يونان مآبي دوام بيشتري يافت. اما در قسمت شرقي و اين طرف فرات بعد از زوال سلطه مغرب بر مشرق يونان مآبي بتدريج رو به ضعف نهاد و زايل شد. حتي خود شهرهاي يوناني که در جانب مشرق قرار داشتند در بين شرقيان تحليل رفتند. نفوذ زبان و تمدن در ايران، اشکانيان و دولتهاي شرقي را نيز تحت تأثير قرار داد. اشکانيان براي جلب رعاياي يوناني خود که در شهرهاي يوناني ايران حکومتهاي نيمه مسـتقل تشکيل داده بودند، خود را فيلهلن Philhellen يعني يونان‌دوست مي‌‌خــواندند و در ترويج و گسترش آداب و زبان يوناني مي‌‌کوشيـدنـد و بـراي خـود القابي از قبيل : اپيفانس، يعني گرانپايه و سوتر، يعني رهاننده انتخاب مي‌‌کردند. همه پادشاهان مشرق تا چند قرن سکه‌هاي خود را به زبان و خط يوناني ضرب مي‌‌نمودند و تقويم خود را همان تاريخ سلوکي که مبدأ آن سال 312 ق. م، است قرار داده بودند

http://www.iran-forum.ir

دوره اشکانیان


اشکانيان (250 ق. م 224 م) که از تيره ايراني پرني و شاخه‌اي از قوم داه بودند از استان ( ساتراپي ) پارت که دربرگيرنده خراسان کنوني بود برخاستند. نام سرزمين پارت در سنگ‌نبشته‌هاي داريوش پرثوه آمده است که به زبان پارتي پهلوه مي‌‌شود. چون پارتيان از اهل استان ( ساتراپي ) پهله بودند، از اين جهت در نسبت به آن سرزمين ايشان را پهلوي نيز مي‌‌توان خواند. استان ( ساتراپي ) پارتي ها از مغرب به دامغان و سواحل جنوب شرقي درياي مازندران و از شمال به ترکستان و از مشرق به رود تجن و از جنوب به کوير نمک و سيستان محدود مي‌‌شد. قبايل پارتي در آغاز با قوم داهه که در مشرق درياي مازندران مي‌‌زيستند در يک جا سکونت داشتند و سپس از آنان جدا شده در ناحيه خراسان مسکن گزيدند

سلطه جانشينان اسکندر بر قلمرو هخامنشي ( با وجود خشونت نظامي سلوکيان ) در سراسر ايران طولاني نشد و فترت حاکميت در ايران، شصت و پنج سالي بيش نکشيد. حتي، در همان دوران اقتدار نظامي سلوکيان – مقارن با سالهايي که مهاجران يوناني در استان باکتريا ( باختر ،بلخ ) به رهبري سر کرده خويش به نام ديودوتس، اعلام استقلال کردند. ( حدود 250 ق.م. ) – در استان پارت ( پارتيا، پرثوه ) نيز دولت ايراني مستقلي به وجود آمد که به نام موسس آن دولت، ارشکان ( اشکان، اشکانيان) ناميده شد. بعدها به دنبال طرد سلوکيان از ايران، اين دولت به شاهنشاهي بزرگي تبديل شد که در توالي شاهنشاهيهاي بزرگ شرق، ششمين شاهنشاهي بزرگ دنياي باستان محسوب شد. اين دولت طي چندين قرن فرمانروايي، از بسياري جهات هماورد و رقيب و حريف روم بود.

ارشک اول موسس اين دولت که بر وفق روايات، سرکرده طايفه آريايي پرني ( اپرني ) از طوايف وابسته به اتحاديه داهه از عشاير سکايي حدود باختر بود – بنابر مشهور – حدود دو سال بعد از اعلام استقلال کشته شد. برادر وي تيردات، که جانشين او گرديد خود را ظاهرا" به احترام نام او ارشک خواند ( ارشک دوم ). پادشاهان بعد از وي هم از همين بابت، نام ارشک را به عنوان نوعي لقب بر نام خود افزودند. بدين گونه، سلسله جانشينان ارشک به نام " ارشکان " خوانده شدند ( اشکانيان ) .

هر چند دولت اشکاني به وسيله ارشک اول و برادرش تيردات ( که امروز ديگر ترديدي در تاريخي بودن آنان نيست ) پايه گذاري شد، اما تاسيس واقعي آن به وسيله ميتره دات ( مهرداد ) اول، ( ششمين اشک) و تحکيم نهايي آن به وسيله مهرداد دوم، ( نهمين اشک ) انجام شد. ظاهرا"، مقارن اين احوال که چندي بعد منجر به طرد قطعي سلوکيان از ايران شد، پادشاهان اين سلسه خود را وارث ملک پادشاهان قديم پارس ( هخامنشيها ) خواندند. چنانکه از يک مورخ يوناني ( آريان ) نقل شده است. نسبت خود را هم به هخامنشيها رساندند، البته با انتساب به ارتخشير دوم. اما، شاهنشاهي پارت با شاهنشاهي هخامنشي به کلي تفاوت داشت. نه تنها نظام حکومت آن هرگز استواري و انسجام آن دولت را دارا نبود، بلکه وسعت آن هم حتي بدون مصر که از زمان اسکندر به کلي از ايران جدا شد، به پاي وسعت شاهنشاهي هخامنشي نرسيد .

قلمرو آنان که شامل تعدادي دولتهاي مستقل دست نشانده هم مي‌‌شد، در آنچه به وسيله حکام ( ساتراپهاي ) اشکاني اداره مي‌‌شد، شامل هجده استان ( ساتراپي ) بود که يازده استان را از استانهاي عليا و هفت استان را، استانهاي سفلي مي‌‌خواندند. استانهاي عليا، شامل ولايات شرقي اين قلمرو و استانهاي سفلي خوانده مي‌‌شد، عبارت بودند از:
ميانرودان (Mesopotimia) با اراضي شمال بابل .
آپولونياتيس ( Apolloniatis ) : جلگه واقع در شرق دجله .
خالوني تيس ( Chalonitis ) : بلنديهاي اطراف زاگرس .
ماد غربي : حدود نهاوند .
کامبادين ( Cambaden ) : حدود بيستون و بخش کوهستاني ماد .
ماد عليا : اکباتانا ( همدان )
رگيان ( Rhagiane ) : نواحي شرقي ماد .ولايت شرقي که استانهاي عليا خوانده مي‌‌شد، از اين قرار بودند :
خوارنه ( Choarene ) : سردره خوار .
کوميسنه ( Comisene ) : کومس ( قومس ) ناحيه کناره کوير .
هورکانيا ( Hyrcania ) : گرگان .
استابنه ( Astabene ) : ناحيه استوا ( قوچان )
پارتيا ( Parthyene ) : خراسان .
اپه ورکتي کنه ( Apavarcticene ) : ابيورد، حدود کلات .
مرگيانه ( Margiane ) : ولايت مرو .
آريا ( Aria ) : هريو، ولايت هرات .
انائون ( Anauen ) : بخش جنوبي هرات .
زرنگيان ( Zarangiane ) : زرنج، کنارهامون .
آراخوزيا ( Arachosia ) : رخج در ساحل علياي هيرمند در ناحيه قندهار .

ولايت ***تان در قسمت سفلاي هيرمند، دولت محلي مستقل داشت و بر خلاف آنچه در بعضي ماخذ آمده است، استان نوزدهم قلمرو اشکانيان محسوب نمي‌شد. علاوه بر اين استانهاي هجده گانه که فقط قسمتي از قلمرو داخلي هخامنشيها بود، تعدادي از استانهاي سابق هخامنشي هم در اين دوره به صورت امارتهاي مستقل در اطراف اين ولايت وجود داشت. فرمانروايان اين مناطق خود را متحد و تحت الحمايه اشکانيان مي‌‌شمردند. اما، در عين آنکه به پادشاه متبوع خود باج مي‌‌دادند و در هنگام ضرورت، سپاه مجهز در تحت فرمان او قرار مي‌‌دادند، در ساير امور استقلال داشتند. معهذا، در بعضي موارد هم از تبعيت دولت پارت خارج مي‌‌شدند و به تبعيت دولت مهاجم يا مخاصم در مي‌‌آمدند. بدين گونه، قلمرو اشکانيان شامل يک مجموعه ملوک الطوايفي بود که خاندان ارشک، در راس آنها قرار داشت. اتحاد آنها، به خصوص در مواقع جنگ، وحدت و تماميت قلمرو ارشکها را تامين مي‌‌کرد. تعدادي از اين دولتهاي تابع که در نهايت جزو قلمرو رسمي پادشاه اشکاني محسوب مي‌‌شد، از اين قرار بود :
ارمنستان که پادشاه مستقل آن، غالبا" متحد و دست نشانده پارت بود. اما، با توجه به اينکه وي از خاندان اشکانيان بود، ولي بارها به روم مي‌‌تاخت، و بهانه جنگ ايران و روم مي‌‌شد.
امارت اسروئن ( Osroene ) در شمال شرقي بين النهرين که تحت حکم سلاله عرب ابجر ( Abgar ) اداره مي‌‌شد. مرکز آن ادسا ( Edessa ) نام داشت که بعد اورفه و الرها خوانده شد .
امارت کردئن ( Cordoen ) ( بيت کردو ) در جنوب درياچه وان و مشرق دجله که سرزميني کوهستاني بود .
امارت آديابن ( Adiabene ) ( حديب، حاجي آباد ) در کنار رود زاب که شامل سرزمين آشور مي‌شد و مرکز آن، اربل ( Arbela ) خوانده مي‌‌شد.
امارت هترا ( Hatra )، الحضر در واحه، واقع در مغرب دجله که قلعه أي استوار داشت.
امارت آتروپاتن (Atropaten ) سرزمين آذربايجان که ماد کوچک نيز خوانده مي‌‌شد و در دوران سلوکي هم مستقل بود. اين ولايت در عهد اشکانيان تحت حکمراني يک شاهزاده اشکاني اداره مي‌‌شد. پادشاه اين ولايت متحد و تحت الحمايه اشک بود. آذربايجان در عهد سلوکي نيز مانند عهد اشکانيان، يک مرکز ديني آريايي بود. در عين حال، يک سنگر ايرانيگري در مقابل يوناني مآبي رايج عصر نيز محسوب مي‌‌شد.
امارت ميسان (Mesene ) که در ارضي بين النهرين جنوبي در اطراف مصب دجله و فرات قرار داشت و مرکز آن به نام خاراکس ( Charax ) تقريبا" در محل خرمشهر کنوني واقع بود.
امارت ايلام ( Elymais ) در شرق دجله که شامل شوش و اهواز کنوني بود و تا قسمتي از دره‌هاي زاگرس ادامه داشت. با آنکه مهرداد اول آنجا را تسخير کرد، بعدها دوباره استقلال محلي يافت و بارها در مقابل اشکانيان قيام کرد .
امارت پارس که پادشاهان کوچک محلي آن، از زمان سلوکيان مستقل بودند. در عهد اشکانيان، قسمتي از نواحي جنوبي کرمان هم به آنان تعلق يافت. قلمرو آنان، کانون آيين زرتشت و آتش مقدس قوم بود و با آنکه اشکانيان آنجا را به انقياد در آوردند، دعوي استقلال آنان باقي ماند. سرزمينهاي باختر وسغد، هرگز جزو قلمرو اشکانيان در نيامد. چنانکه اراضي واقع در شمال دره اترک هم که جزئي از سرزمين عشاير داهه و سکايي بود، از شمول در داخل قلمرو ارشکها خارج ماند. حتي، طوايف ساکن در نواحي بارها در مرزهاي شرقي اشکانيان، مزاحم و معازض دولت آنان نيز مي‌‌شدند.

به دنبال طرد نهايي سلوکيان از خاک ايران، دولت اشکاني که در توسعه به جانب غرب ظاهرا" ناظربه تسخير تمام ميراث هخامنشيها بود، با دولت روم که او نيز در توسعه به جانب شرق طالب دستيابي به ميراث فتوحات اسکندر به نظر مي‌‌رسيد، در نواحي ارمنستان و سوريه با يکديگر تصادم پيدا کردند.

اولين تصادم، بين يازدهمين اشک ( فرهاد سوم ) با پمپه، سردار معروف روم روي داد. اين برخورد به جنگ منجر نگرديد ودر واقع فقط يک تصادم سياسي بود ( حدود 63ق.م. ). تصادم واقعي، اول بار در عهد ارد اول اشک سيزدهم واقع شد که محرک آن تجاوز کراسوس ( سردار روم ) به مرزهاي ايران بود. اين برخورد در حران ( کاره ) به شکست و قتل کراسوس و اسارت عده زيادي از سربازان او منجر گشت ( 53 ق.م. ). از آن پس، روم بارها با پارت که خود را حريف و هماورد واقعي او نشان داد، به زور آزمايي پرداخت .بهانه، مرزهاي سوريه و مسائل ارمنستان بود، اما تعرض همواره جز در مواردي که پارت خود را ناچار به تلافي يا استرداد مي‌‌يافت، از جانب روم مي‌‌شد. بالاخره، از عهد ارد اول ( اشک سيزدهم ) تا عهد اردوان پنجم ( اشک بيست و هشتم ) که آخرين پادشاه اين سلسله نيز بود، لااقل هفت جنگ عمده ايران و روم را در روي يکديگر قرار داد. چند بار هم تيسفون، تختگاه اشکانيان، به دست روم افتاد .

اما، در تمام موارد سوداي جهانگيري روم از طرف اشکانيان با مانع مواجه شد و روم هرگز موفق نشد که قسمتي از خاک ايران را به قلمرو خود ملحق کند. حتي، آخرين اشک اين خاندان که بعدها مغلوب اردشير بابکان موسس دولت ساساني گشت، حمله خائنانه و نفرت انگيز کاراکالا امپراتور ديوانه روم را به شدت در هم شکست ( 215ق.م. ). در اين راستا، خاندان اشکانيان که در معرض سقوط و انقراض بود، قلمرو خود را نه با يک فاتح اجنبي، بلکه به يک مدعي ايراني باخت .

سلطنت اشکانيان، چهار صد هفتاد سال طول کشيد و در اين مدت، بيست و نه اشک از اين سلسله در ايران فرمانروايي کردند. پايتخت آنان در دوران اعتلاي سلطنت ايشان، تيسفون و سلوکيه در نزديک دجله بود. در اوايل تاسيس دولت، شهر نسا در نزديک عشق آباد کنوني و شهردارا در ناحيه ابيورد و در هنگام تابستان که پادشاه از بابل به ماد و پارت و گرگان مي‌‌رفت، گاه اکباتانا و گاه شهر هکاتوم پليس ( صد دروازه در قومس ) مقر موقت دربار شد. بي شک نظام ملوک الطوايفي که از اسباب فقدان تمرکز در قدرت بود، اختلافات خانوادگي که همين عدم تمرکز آن را مخاطره آميزتر مي‌‌کرد و شايد نفرت و مخالفت موبدان زرتشتي که سياست تسامح و اغماض اشکانيان را به نظر مخالفت مي‌‌ديدند، از عوامل انحطاط دولت آنان شد. جنگلهاي فرساينده أي که در مدت پنج قرن آنان را در شرق و غرب مشغول داشت نيز، خود عامل عمده أي در ايجاد ناخر سنديهايي شد که از زياده رويهاي دايم طبقات جنگجو و قدرتمند در بين طبقات فرودين جامعه حاصل مي‌‌شد .

حاصل عمده فرمانروايي آنان، حفظ تمدن ايران از تهاجمات ويرانگر طوايف مرزهاي شرقي و نيز، حفظ تماميت ايران در مقابل تجاوز خزنده روم به جانب شرق بود. در هر دومورد، مساعي آنان اهميت قابل ملاحظه أي براي تاريخ ايران داشت .

تمدن و فرهنگ اشکاني

دوره اشکاني 470 سال امتداد داشت. در اوايل اين دوره که تقريباً يک صد سال دوام يافت، اشکانيان به تحکيم مباني دولت جوان خود پرداختند و دولت يوناني غرب را در شرق و دولت يوناني سلوکي را در غرب مغلوب نمودند. در اواسط دوره اشکاني که روزگار عظمت ايشان است، شاهان آن سلسله با بهره مندي در برابر روميان و مردمان نيمه متمدن آريايي که سکها خوانده مي‌‌شدند، مي‌‌جنگيدند و خود را در عظمت به پاي دولت روم رسانيدند. اشکانيان در اواخر عصر خود، روي به انحطاط گذاشتند و سرانجام به دست ساسانيان منقرض گشتند و مرکز قدرت از خراسان به فارس منتقل گشت.

حدود کشور اشکاني در دوره عظمت آن از طرف مغرب به رود فرات، و از مشرق پنجاب و سند، و از طرف جنوب خليج فارس و درياي عمان و اقيانوس هند، و از شمال کوههاي هيمالايا و رود سيحون و درياي خزر و کوههاي قفقاز بوده است.

شاه در دوره اشکاني : اساس سلطنت در دوره اشکاني بر ملوک الطوايفي بود. شاهنشاهان ايشان خود را شاه ممالک و به زبان يوناني بازيلوس بازي لئون Bosileus Basilion يعني، شاه شاهان مي‌‌خواندند. علاوه بر شهربانان که نماينده شاهنشاه در استانها بودند ويسبذان يا تيولداران نيز وجود داشتند که قسمتي از ولايات را که ويس خوانده مي‌‌شد به طور تيول به آنان واگذار شده بود .

ظاهراً نه تنها فرمانرواياني که از نسل شاهان بودند، عنوان شاه داشتند بلکه هر يک از ايالات هيجده گانه اشکاني نيز پادشاه داشتند که او را به پهلوي کذک خوذاي يعني کدخدا مي‌‌ناميدند. شاهنشاه اشکاني همواره با دو مجلس که يکي شوراي خاندان سلطنتي و ديگري مجلس ريش سفيدان يا سنا بود مشورت مي‌‌کرد.

ظاهراً مجلس سومي هم وجود داشت که از ائتلاف آن دو مجلس در مواقع ضروري تشکيل مي‌‌شد که آن را مهستان مي‌‌ناميدند. مجلس مهستان هميشه پسر شاه را به جاي او برمي گزيد و گاهي برادر شاه يا عموي او را به سلطنت بر مي‌‌داشت.

تاج شاهان اشکاني بنا به مسکوکات ايشان در ابتدا کلاه مخروطي شکل سکايي بود، بعد نيم تاجي که عبارت بود از نوار پهني که دور سر مي‌‌بستند و در عقب سرگره مي‌‌زدند که موها را نگه دارد. دو سر اين نوار از پشت آويزان بود. شاهان اواخر اشکاني دو نيم تاج توأمان بر سر مي‌‌گذاشتند. تاج گذاشتن بر سر شاه از وظايف سورن سپهسالار کشور بود. لباس ايشان در آغاز کوتاه بود ولي بعدها لباس مادي را که گشاد و بلند بود و به گوژک پا مي‌‌رسيد برگزيدند، موهاي سر و ريش ايشان مجعد بود. پادشاهان اشکاني را پارتها مقدس مي‌‌دانستند و پس از درگذشتشان مجسمه ايشان را ساخته محترم مي‌‌شمردند.



حکومت در دوره اشکاني

حکام ايلات يا استانداران را در دوره اشکاني بدخش يا بديشخ مي‌‌خواندند. سرزمينهاي استاندار نشين اشکاني را به هيجده ايالت رسانيده‌اند و آنها ولاياتي از قبيل :

بابل و همدان و ري و قومس و پارت و گرگان و زرنگ (سيستان ) و غيره بودند.

غير از اين ولايات هيجده گانه ديگر ولايتها حکومتهاي خود مختار داشتند و شاهان ايشان همه ساله باجي به شاهنشاه بزرگ اشکاني مي‌‌پرداختند و در مواقع جنگ او را به سپاه و سرباز ياري مي‌‌کردند.

بعضي از اين ولايات عبارت از : آذربايجان، خوزستان، پارس و ارمنستان و غيره بودند. بسياري از پادشان محلي مانند اميران پارس و خوزستان حق سکه زدن داشتند. در ممالک اشکاني بيش از شصت شهر يوناني وجود داشت که مردم آن بنا بر قوانين و رسوم خود اداره مي‌‌شدند و همينها بودند که موجب انتشار آداب و اخلاق يوناني در مشرق زمين گرديدند.


سپاه

در اين دوره مرد نجيب و آزاده، سواري که وقت خود را در جنگ يا شکار مي‌‌گذرانيد. اشکانيان داراي ارتش منظم نبودند. هر ويسبذ يا فئودال بزرگ داراي سپاه خاص خود بود و در هنگام جنگ از مردان آزاد و بردگان خود استفاده مي‌‌کرد. سوار نظام اشکاني مجهز به سلاح آهنين و زرهي که به زانو مي‌‌رسيد بود.

اين زره از پوست شتر ساخته شده و به آن قطعاتي از آهن مي‌‌دوختند. کمانداران علاوه بر تير و کمان مجهز به نيزه و شمشير نيز بودند. لشکر پارتي غير از اسب از شتر نيز استفاده مي‌‌کرد. شيوه نبرد در آن دوره جنگ و گريز بود. پياده نظام کمتر از سواره نظام اهميت داشت و لشکر پياده را بيشتر بردگان و روستائيان تشکيل مي‌‌دادند.

سپاه پارتي بيشتر تدافعي بود نه تهاجمي. سوار نظام کلاهخودي از آهن يا پولاد بر سر مي‌‌گذاشت و يک شلوار چرمي تاگوژگ پا مي‌‌پوشيد. پارتيها جنگ را با فريادها و حمله شروع مي‌‌کردند و صداي طبل و دهل مانند غرش رعد و به همه جا مي‌‌پيچيد. شيوه جنگ آنان چنين بود که سپاه بيگانه را به داخله کشور کشانيده همواره عقب مي‌‌نشستند و آذوقه را معدوم و چاههاي آب را پر از خاک مي‌‌کردند. آنگاه مردم محل را بر دشمن مي‌‌شورانيدند تا سرانجام او را شکست مي‌‌دادند.


شهرها و پايتخت‌ها

پايتخت دولت اشکاني بر حسب توسعه آن کشور تغيير مي‌‌کرد. زماني که اشکانيان در سرزمين پارت حکومت داشتند، پايتخت آنان در شهر نسا ( نزديک عشق آباد ) و سپس در شهر اساک نزديک قوچان بود. در زمان تيرداد اول پايتخت خود را به هکاتم پيلس يا شهر صد دروازه در نزديکي دامغان انتقال دادند، بعداز آنکه مرز ايشان به رود فرات رسيد شهر تيسفون را که در جانب چپ دجله مقابل شهر سلوکيه ساخته بودند به پايتختي برگزيدند. پادشاهان اشکاني به مناسبت تغيير فصل در شهرهاي مختلف ايران از قبيل ري و همدان و گرگان و بابل گردش مي‌‌کردند.

در زمان بلاش اول شهر جديدي به نام ولاشکرد در نزديکي بابل بوجود آمد. ظاهراً قصد بلاش از ايجاد اين شهر آن بود که يک مرکز جديد بازرگاني به جاي شهر قديم سلوکيه تأسيس کرده باشد.


بازرگاني و راه‌ها

اشکانيان علاوه بر اينکه خود با روم و چين و ممالک ديگر به تجارت مي‌‌پرداختند، کشور ايشان نيز از لحاظ اينکه سر راه مشرق و مغرب واقع شده بود از نظر ترانزيت موقعيت مهمي را در اقتصاد دنياي قديم داشت. مهمترين شاهراههاي بازرگاني آن دوره از سر حدات چين آغاز شده و از فلات ايران عبور مي‌‌کرد و به بين النهرين منتهي مي‌‌شد.

کاروانهاي بازرگاني شرق و غرب در محلي موسوم به « برج سنگي » که در آسياي مرکزي قرار داشت تلاقي مي‌‌کردند و از جنوب افغانستان گذشته به هند مي‌‌رفتند. اين راه را جاده ابريشم مي‌‌خواندند. اشکانيان از بازرگاني حمايت مي‌‌کردند زيرا عوارض گمرکي که از اين راه عايد خزانه دولت مي‌‌شد رقم بزرگي را تشکيل مي‌‌داد.

کشاورزي : در زمان اشکانيان کشاورزي رواج فراوان داشت. يکي از طرق آبياري حفر قنات يا کاريز بود. اراضي کشور بيشتر سرزمينهايي بود که به عنوان تيول به ويسبذان داده بودند. کشاورزي بيشتر به دست بردگان اداره مي‌‌شد که آنان را بندک ( بنده ) مي‌‌خواندند. بردگان بردو نوع بودند : دسته‌اي که هميشه در بندگي مي‌‌ماندند و دسته ديگر که آنشهريک خوانده مي‌‌شدند. از اين بردگان غالباً در امور کشاورزي استفاده مي‌‌شد و آنان مي‌‌توانستند بر اثر فعاليت از دسترنج خويش، خود را آزاد کنند و از محصول کشاورزي استفاده نمايند. در هنگام انتقال اراضي کشاورزي به مالکان جديد، کشاورزان و بردگان نيز با زمين يکجا فروخته مي‌‌شدند.


دين اشکانيان

اشکانيان در آغاز به جهت معاشرت با قوم داهه و سکها مظاهر طبيعت را مانند آفتاب و ماه و ستارگان مي‌‌پرستيدند. پس از آنکه با سلوکيها و يونانيان نزديک شدند به پرستش ارباب انواع يوناني و خدايان ايشان نيز خو گرفتند، عده‌اي از ايشان به مذهب زرتشت در آمدند. چنانکه بلاش اول در صدد گردآوري اوستا برآمد.

از مذاهب معروف دوره اشکاني مهرپرستي است. خداي مهر يا خورشيد که در عين حال خداي عدالت نيز بود از دير باز در فلات ايران مورد پرستش بود. مهر با شمشا ( شمس ) خداي بابلي يکي دانسته شد. ديني بود که مردم را به صلح همگاني دعوت مي‌‌کرد. از آداب اين مذهب تقديس گاو و غسل تعميد و استعمال نان و آب و شراب مقدس بود.

مهر پرستان يکديگر را برادر و مربيان خويش را پدر مي‌‌خواندند. سپس مهرپرستي اشاعه يافته از ايران به اروپا رفت و روميان پيش از قبول دين عيسي غالباً مهرپرست بودند. اشکانيان نسبت به مذاهب بيگانه بي نظر بودند و اديان مختلف در کشور ايشان آزاد بود. چنانکه يهوديان، اشکانيان را حامي خود مي‌‌شمردند.


سکه ها

سکه‌هاي پارتي فقط از نقره و برنج بود و در زمان آنها پول طلا تنها از راه بازرگاني به ايران وارد مي‌‌شد. واحد پول اشکانيان « درخم » نام داشت که کلمه‌اي است يوناني و بعدها به صورت درهم و درم در آمده است. خط و زبان سکه‌هاي اشکاني، يوناني است. عناويني که شاهان به تقليد سلوکي بر روي سکه‌هاي خود ضرب کرده‌اند بسيار است. روي سکه‌ها صورت شاهان اشکاني است که بر تخت نشسته و کماني به دست گرفته و زه آن را مي‌‌کشند. بعضي از سکه‌ها نيز داراي صورت خدايان يوناني مي‌‌باشد. مسکوکات پارتي بر طبق تقويم سلوکيان تاريخ گذاري مي‌‌شد که مبدأ آن سال آن سال 31 ق. م يعني، سال جلوس سلوکوس نيکاتر بر تخت شاهي است. از قرن اول بعد از ميلاد، کم کم سکه‌هاي پارتي از يوناني به خط و زبان آرامي تبديل مي‌‌شود و از مرغوبيت جنس و فلز آنها کاسته مي‌‌گردد. سکه‌هاي نقره اشکاني عبارت از يک درهمي و چهاردرهمي است که ضرب آنها بيشتر در شهرهاي يوناني ميانرودان بعمل مي‌‌آمده است.


زبان و فرهنگ اشکاني

زبان پارتها از خانواده زبانهاي هند و اروپايي و از دسته زبانهاي ايراني ميانه است و آن زباني است که به نام پهلوي معروف گرديده است. زبان پهلوي شمالي را پارتي يعني اشکاني و زبان پهلوي جنوبي را پارسيک يا پهلوي ساساني مي‌‌نامند.

اشکانيان از بدو تأسيس دولت خود تا زمان گودرز اشک بيستم (51 م ) تحت تأثير هلنيسم و يونان مآبي قرار گرفتند. در اين دوره پادشاهان و شاهزادگان اشکاني غالباً به زبان يوناني آشنا بودند. چنانکه اردوان يکم اشکاني و ارد اول اين زبان را بخوبي مي‌‌دانستند. فرهنگ و آداب يوناني آنقدر در اين دوره رواج داشت که پادشاهان اشکاني چون ارد بآساني از نمايشهايي که هنرمندان يوناني مي‌‌دادند استفاده مي‌‌کردند. اما دانستن زبان يوناني از زمان گودرز به بعد رو به انحطاط گذارد. زيرا، خطوط يوناني سکه‌هاي آن زمان خوانا نيست. خط ملي اشکانيان، خط آرامي بود که از زمان هخامنشيان به ايشان به ارث رسيده بود.

بعضي از پادشاهان ايشان مانند : مهرداد چهارم و بلاش اول و اردوان پنجم سکه‌هاي خود را به زبان پهلوي و خط آرامي ضرب کرده اند. از جمله از اسناد که در اين زمان پيدا شده، قباله‌اي است مربوط به فروش يک تاکستان به زبان پهلوي و خط آرامي که در اورامان کردستان بدست آمده است.


آثار اشکاني

بعضي از آثار اشکاني که تا کنون بدست آمده از اين قرار است :
خرابه معبد کنگاور که شباهت بسياري به معابد يوناني دارد و مربوط به خداي ديانا رب‌النوع ماه بوده است.
در همدان نيز معبدي بود به نام آناهيتا که ستونهاي آن شبيه شيوه‌هاي ستون سازي است.
در الحذر (هاترا) در کنار دجله خرابه هايي است که تقريباً بيش از هزار متر شعاع آن است. اين خرابه‌ها باقيمانده کاخ‌هاي اشکاني است که تاقهاي آن به سبک رومي زده شده است.
در بيستون، گودرز اشکاني به تقيلد از داريوش کتيبه‌اي کنده است. اين کتيبه به خط و زبان يوناني است.
در تنگ سائولک در کوههاي بختياري نقش يکي از ملکه‌هاي اشکاني ديده مي‌‌شود که در ميان سه مرد که از ايشان دو تن نيزه در دست دارند آرميده و مغي به خواندن دعا مشغول است. *اين مجلس حکايت مي‌‌کند از اين که شاه به شکار رفته و ملکه با نگراني در انتظار شوهر خود مي‌‌باشد و مغان براي سلامت پادشاه دعا مي‌‌خواندند. در اين حجاري 15 نفر در دو صف و پشت يکديگر ايستاده اند.
در کشفيات شوش مربوط به عهد اشکاني کتيبه هايي به زبان يوناني بدست آمده است.
در خرابه‌هاي شهر دورا اروپوس در ساحل علياي فرات کتيبه هايي به زبان يوناني و نقش‌هاي ديواري که حاکي از وقايع جنگهاي اشکانيان و روميان مي‌‌باشد کشف شده است.
در سر پل ذهاب نقش برجسته‌اي از گودرز اشکاني وجود دارد که در آن کتيبه ناقصي به زبان پهلوي اشکاني ديده مي‌‌شود.
در سالهاي اخير در ناحيه نسا در نزديکي عشق آباد واقع در جمهوري ترکمنستان شوري که مقر پادشاهان اشکاني بوده، بايگاني بزرگي محتوي اسناد مالي که بر روي پاره‌هاي سفال نوشته شده بدست آمد. اين اسناد به خط آرامي و زبان پهلوي اشکاني است که نظير آن برروي سفال در خرابه‌هاي شهر دورا اروپوس يافت شده است.
ديگر، ابنيه و گورستانهايي است که در ناحيه نسا در نزديکي عشق آباد کشف شده و در آنها نقاشي‌ها و مجسمه‌ها و مهرها و سکه‌ها و لوازم زندگي مردم آن زمان يافت شده است.


گاهشمار شاهان اشکاني

توضيح: ح علامت اختصاري حدود است.
ارشک يکم (ح250- ح248 ق.م)
تيرداد يکم (ح248- ح211 ق.م)
اَردوان يکم (ح211- ح191 ق.م)
فرياپت (ح191- ح176 ق.م)
فرهاد يکم (ح176- ح171 ق.م)
مهرداد يکم (ح171- ح138 يا137 ق.م)
فرهاد دوم (ح138 يا 137- ح128 ق.م)
اردوان دوم (ح128- ح123 ق.م)
مهرداد دوم (ح123- 88 يا 87 ق.م)
سيناتروک (76 يا 75- 70 يا 69 ق.م)
فرهاد سوم (70 يا 69- 58 يا 57 ق.م)
مهرداد سوم (58 يا 57- 55 ق.م)
اُرد يکم (ح57- 37 يا 36 ق.م)
فرهاد چهارم (ح37- 2 ق.م)
تيرداد دوم (32 (30؟) ق.م)
فرهاد پنجم(فرهادک) (2 ق.م- 4 م)
اُرد دوم (4- 6 يا 7 م)
ونُن يکم (7 يا 8- 12 م)
اردوان سوم (12- 39 يا 40 م)
تيرداد سوم (ح36 م)
وردان (39 يا 40- 45 م)
گودرز (41- 45 م)
ونن دوم (51 م)
بلاش يکم (51- 77 يا 78 م)
پاکور (78- 108 يا 110 م)
اردوان چهارم (80- 81 م)
خسرو (ح110- 128 يا 129 م)
بلاش دوم (128 يا 129- 147 م)
مهرداد چهارم (128؟ يا 129؟- 147؟ م)
بلاش سوم (147- 191 م)
بلاش چهارم (191- 209 م)
بلاش پنجم (209- ح222 م)
اردوان پنجم (209- 226 م)
بلاش ششم
اردوازد

http://www.iran-forum.ir