پردیس اندیشه اشوزرتشت

پردیس اندیشه اشوزرتشت چاپ ارسال به دوست
مهرداد قدردان   
 برگرفته از برساد
Image
قراراست یادی کنیم از خنياگر قبیله عشق، پیام آوری اهورایی و چکامه سرایی آسمانی که با واژه واژه گفتار آهنگین خویش بشر را رهنمون وادی روشنایی و اندیشه (آترسچامننگ هسچا)، عشق و مهر و دوستی (آرمئیتی) شده است و با این یاد ، ره توشه ای فراهم سازیم برای رهروی راه اشه.
ای گدای خانقه بر جه که در دیر مغان               می دهند آبی که دلها را توانگر می کند (حافظ)

اشوزرتشت بی گمان گلستان دانش بشری را طراوتی نو و کتاب راستی و پایداری و آزادگی را معنایی نوین بخشیده و در درازنای تاریخ بذر عشق و مهر اهورایی را در دل و ضمیر انسانهای راستی جو کاشته  و به بار نشانده است.

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد    کز ساکنان درگه پیر مغان شدم  (حافظ)

گاهان (گاتها) اشوزرتشت کتابی آسمانی و پربار است که هر بند آن دنیایی معرفت و اندیشه را در خود دارد. در این کتابِ برین پایه و ارجمند اصولی راهبردی و راهکارهایی اساسی مطرح شده که در هر زمان و مکانی می تواند راهنمای بشر بوده و سبب خوشبختی اش را فراهم آورد و اسباب آسایش گیتی و آرامش مینو گردد.

از کدامینش سخن به میان آورم نخست از"اشه" (اشا) مي گویم که بر اساس گفته اشوزرتشت هنجار هستی و آفرینش و نظم اهوراییِ حاکم بر گیتی و مینوست، هر کس خود را همگام با اشا سازد و راستی و درستی پیشه كند تمام گیتی و مینو پشتیبان او خواهد بود زيرا  هنجار خدایی را به پشتوانه دارد (یسنای 31 بند 7 و نیز همگي بندهاي  یازده گانه هات 28 که در آنها اشه و وهومن همراه و همیارند و همچنین بندهای فراوان دیگری چون  5-30، 7-29، 4-45، 2-47، 8-44 و....)

از "فرشه" مي گویم که از اراده برای تازگی بخشیدن به انديشه و جهان سخن مي دارد كه خود اساس پيدايش همهء چيزهاي نوين است (يسناي 30 بند 9 ) اندیشه که نو شود و زنگار از خود بزداید و در مسیر اشه قرار گیرد جهشی پدید خواهد آورد كه دامنهء پرواز آن از زمين تا آسمان است از ایرمنی به وهومنی و تا سپنته منی فرازنايي و اوج خواهد داشت و اين شوند و سبب تازه گي و بهروزي  جهان است. (یسنای 50 بند 11) که اندیشه "من" است و "من" سازنده "مینو".

از وهیشتم منو و اچیشتم منوي گاهانی مي گویم که بیانگرش را شگرف اندیشه ای بوده و اندیشگرش را شگفت خِردی، بهشت و دوزخ گاهانی صرفاً مکانی نیست که در آن خوشیِ بی حد و بدیِ بی حصر حاکم باشد و از یک سو فرشتگان فرمانبر به صف و از سویی دیگر دیوان طغیانگر گرز به کف ، آماده پذیرایی و عقوبت باشند بهشت و دوزخ گاهاني  وابسته به "من" ، اندیشه آدمی است و در گیتی و مینو همراه و دمساز او.

 این اندیشه است که آفریدگار دوزخ و بهشت است و سبب عذاب یا آسایش آدمی. حکیم عمر خیام نیشابوری به زیبایی این اندیشه را به نظم کشیده :

برتر ز سپهر ، خاطرم روز نخست     لوح و قلم و بهشت و دوزخ می جست
پس گفت مرا معلم از رای درست    لوح و قلم و بهشت و دوزخ در توست

(یسناهای 8-45، 15 و 14- 51 ، 15- 32 ، 11-49 ، 4-50 ، 20-31 ، 19- 31)

نیز حل معضل فکری بشر در باب نیروی بدی در گاهان انديشيدنی است که به عقلانی ترین وجه ممکن اشوزرتشت در حل این معضل کوشیده است سپنتا مینو و انگره مینو، نیکی و بدی یا به بیان بهتر نیروی افزاینده و آفرینشگر و نیروی کاهنده و ویرانگر. اگر به کسی ماموریت دهند که در پیرامون خود و در جهان با کاوشی از سر دقت و نظم ، سرچشمه نیکی و بدی را بیابد و معلوم نماید که خوبی از کجاست و بدی از کجا او چه خواهد کرد؟ به هر کجا رود به قول معروف از ثري تا ثريا را سر بزند سرچشمه ای برای نیکی و بدی نخواهد یافت مگر در وجود خودش، کسی نمی تواند به منشا نیکی و بدی بیرون از وجود و نهاد آدمی دست یابد پایگاه و جایگاه نیکی و بدی در "من" است در اندیشه و برای همین مینوي است و سازندهء سپنته "من" و انگره "من" (یسناي 30 بند های 6،3،4،5 و نیز یسنای 45 بند 2).

اصلاً به "من" بپردازیم که این موهبت اهورایی طُرفه معجونی است او را با خرد  توفیر است "من" يا اندیشه چنانکه اشاره شد می تواند از یک سو به ُ"سپنته من" رسد و از دیگر سو فرودی گيرد و در سراشیبیِ بدی از دژمنی به اکمنی و تا "انگره منی" پستی و کاستی پذيرد و اما مشاور اشوزرتشت و راهنمای او برای رسیدن به اهورامزدا ،  وهومن است و جالب اینکه برای رسیدن به وهومن باید از اشه گذشت و پيش از آن اشه را در وجود خویش به مهمانی داشت.

اشوزرتشت در یسنای 44 بند 1 از اهورامزدا می خواهد که " در پرتو اشهء گرامی ما را یاری بخش تا منش نیک به سوی ما آید" در این راستا به این نکته می رسیم که اندیشه ، برتر و بالاتر از عالم است و ماندگار و جاودان ،  طبیعت از بین رفتنی است و نابودي مي پذيرد ، با همین اندیشه به این نکته می رسیم که "اندیشه" از جاودانگی برخوردار است و "اندیشه" است كه ناپایداری را فهم می کند به قول دکتر غلامحسين ابراهیمی دينانی اگر انديشه خود ناپایدار می بود نمی توانست ناپایداری را فهم کند، اندیشه نابودشدنی نیست ، اصلا بوجود نمی آید که نیستی پذیرد اندیشه تنها به ظهور مي رسد. اشوزرتشت به نیکی اندیشه را شناخته و کارکردش را آگاهانه در گاهان به تصویر کشیده است(همگي بندهای هات 28 نیز یسناهای 3،4-48 ، 2-53 ، 21-51 ، 8-45، 3-51 ، 7- 46 ، 12-31).

ای برادر تو همین اندیشه ای          مابقی خود استخوان و ریشه ای
گر بود اندیشه ات گل،گلشنی         ور بود خارت تو هیمه گلخنی (مولانا)

به گفته دکتر بابک عالیخانی ، خرد در گاهان اولین جلوه بزرگ خداوندی است و بر همین اساس فردوسي  بزرگ فرموده :
 نخست آفرینش خرد را شناس           نگهبان جان است و آنِ سه پاس

نیز در اهمیت آن باز سروده :
 خرد چشم جان است چون بنگري       تو بی چشم شادان جهان نسپری

و این خرد ، عقل ظاهری و معاش اندیش نیست وسرچشمه از همان عقلِ عقل عارفان دارد (گوشو سرود خرد و آسنو خرد اوستایی).

عقل دو عقل است اول مکتبی      که در آموزی به مکتب چون صَبی
عقل دیگر بخشش یزدان بود        چشمهء آن در میان جان بود (مولانا)

و همین عقل نورانی است که مصدر عقول (فرشتگان) در فلسفه اشراق است.

با تکیه بر گفتار و رهنمودهای اشوزرتشت در گاهان به روشني عقل نظری و عملی را پی می بریم ، عقل نظری را مشتمل بر حکمت نظری (تشریح بود و نبود، هست و نیست جهان و در مجموع آگاهی از آنچه شایسته دانستن است) و حکمت عملی (تشریح بایدها و نبایدها و در یک جمله آگاهی از آنچه سزاوار بکاربستن است) می دانند و عقل عملی را اموری می دانند که انسان انجام می دهد و باید انجام دهد ( به قول فلاسفه فیض های یافته را در مادون پیاده کردن ) و به همهء اینها در گاهان به ریز و با تيز بيني پرداخته شده است و اشوزرتشت با ژرف اندیشی ویژه برای خردورزان به یادگار گذاشته است.

اما  دئنه (دئنا = دين، بينش ، وجدان) این بینش درونی تعبیه شده در نهاد آدمی را اشوزرتشت به نیکی شناسانده و کارکردش را بیان داشته یسنای 49 بند 5 و يسناي  31 بند 20 از جمله بندهای گاهانی هستند که به این موضوع اختصاص یافته اند.

 یسنای 49 بند 5: ای مزدا کسی که با دل و جان "دئنه"ي خویش را به "منش نیک"  بپیوندد به آرمئیتی]  بستگی دارد[ و در پرتو "اشه" به نیک آگاهی خواهد رسید ای اهوره چنین کسی با همه اینها در پناه " شهریاری مینویِ" تو جای خواهد گرفت.

یسنای 31 بند 20:  آن کس که به سوی اشون آید در آینده جایگاه او روشنایی خواهد بود ]اما[ تیرگیِ ماندگارِ دیرپای و کورسویی و بانگ در یغایی ، براستی چنین خواهد بود ]سرانجام[ زندگی دروندان که "دئنه" و کردارشان، آنان را بدان جا خواهد کشاند.

در خورِ نگرش ژرف اینکه اگر آدمی بدکاری پیشه کند و روانش آلایش یابد "دئنه" (بینش، وجدان) خاموشی پیشه کرده و همراه روانِ آلوده در معرض خطر خواهد بود. اشوزرتشت در یسنای 46 بند 11 می فرماید: کرپان و كوي با توانایی خویش و با وادار کردن مردمان به کردارهای بد ، زندگانی ]آنان[ را به تباهی می کشانند ]اما[ روان و "دئنه" شان هنگام نزدیک شدن به "گذرگاه داوری" در هراس خواهد افتاد آنان همواره باشندگان کنام دروج خواهند بود.

به گمان از همین جاست که بعدها اسطوره تبدیل دئنه ی انسان نیکوکار و بدکار به دختری نکو روی و عجوزه ای زشت روی پا می گیرد.

 چگونگی پالايش و رسایی "دئنه" را اشوزرتشت در یسنای  44 بند 9 از اهورامزدا پرسش دارد و نیز در یسنای 48 بند 4 تصریح  دارد که هر آنکس نیک یا  بد بیاندیشد بی گمان دئنه و گفتار و کردار خود را نیز چنان خواهد کرد. باید مواظبت کرد که این "دئنه" ی نورانی دچار پریشانی نگردد و مراقبت کرد که همراه و ملزوم خرتو (خرد) باشد تا نگرانی که اشوزرتشت در یسنای 51 بند 13 دارد برای انسانها پیش نیاید (بدین سان، دروند که که با گفتار و کردارش، از راه "اشه" روی برتافته و "دئنه"ي راست راهان را دچار پریشانی کرده است روانش در گذرگاه "داوری" آشکارا او را سرزنش خواهد کرد). و اگر آرمئیتی (مهر و فروتنی) یاریش کند آن وقت است که ثمرهء تلاش آدمی به بار خواهد نشست و طبق یسنای 51 بند 21 اندیشه و گفتار و کردار و دئنه و اشه و راستی را فروتنی می بخشد و آنگاه مزدا اهورا در پرتو منش نیک "شهریاری مینوی" خواهد بخشید و اشوزرتشت نیز این پاداش نیک و والا را از همان روزگار آرزو کرده است.

و به یاد داشته باشیم که اشوزرتشت هنگام اندرز به نوعروسان و دامادان در یسنای 53 بند 5 درخواست دارد که اندرزش را با اندیشه بشنوند و به درستی به یاد سپارند و با دئنه ی خویش دریابند و بکار بندند.

از نکات شايانِ دیگر در گاهان این است که اشوزرتشت در یسنای 45 بندهای 4 و 11 اهورامزدا را دوست پدر و برادر آدمیان می شناساند و این نکته برای خدای اندیشان و معرفت پویان بسیار دل نهاد و درخور نگرشِ ویژه است.

تکیه  بر آزادی و نیروی اختیار آدمی و پاسداشت گزینش گری انسان در یسنای 31 بندهای 9 و 11 قابل ستایش است و اوج آزادكامی بشر در یسنای 31 بند 11 جان آدمی را نوازش می هد.

شگفت آنکه با خواندن یسنای 31 بندهای 7 و 8 به سرچشمه وحدت وجود که عرفا در درازنای تاریخ از آن گفته و بسیاری از شاعران داد سخن داده و در اثباتش تا سر حد جان کوشیده اند ، می رسیم و پس از خواندن این بندها و اندیشه بر آن در می یابیم که اشوزرتشت چه زیبا آنرا بیان و ترسیم کرده است.

" اوست نخستین اندیشه وری که روشنان سپهر از فر و فروغش درخشیدند ]اوست که[ با خرد خویش "اشه" را بیافرید تا "بهترین منش" را پشتیبان و نگاهبان باشد ، ای مزدا اهورا تو اکنون نیز همانی ]که در آغاز بودی پس[ پس به مینوی خویش آن ]فروغ[ را بیفزای " (یسنا 31 بند 7).

" ای مزدا هنگامی که تو را با منش خویش سرآغاز و سرانجام هستی و پدر منش نیک شناختم و آنگاه که تو را با چشم ]دل دیدم[ دریافتم که تویی آفریدگار راستین "اشه" و داور کردارهای جهانیان، (یسنا 31 بند 8)

و هرگاه که بخواهیم چرایی آفرینش را در گاهان بررسیم به یسنا 47 بند 3 می رسیم که به زیبا ترین وجه ، عاشقانه و خردمندانه این شَوَند را بیان فرموده ، می بینیم اساس آفرینش ، خردپایه و برای رامش و آرامش و ریشه در مهر ُو عشق خداوندی (آرمئیتی) دارد این بند گاهان را باید چندین بار خواند و بر آن اندیشید تا به جان مایه کلام اهورایی و سپند اشوزرتشت پی برد:

"ای مزدا تویی پدر سپندمینو، تویی که این جهان خرمی بخش را برای او بیافریدی و بدان رامش بخشیدي و آنگاه که او با منش نیک همپرسگی کرد آرمئیتی را برای راهبری و آبادانی برگماشتی"

ما نبودیم و تقاضامان نبود     لطف تو ناگفتهء ما می شنود (حافظ)
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد     ما بر او محتاج بودیم و او به ما مشتاق بود (حافظ)

حال نوبت آن است که شاه بیت دیوان آسمانی و دفتر شعر اهورایی اشوزرتشت را به آوای بلند بخوانیم و به همت بلند بر آوردگارش شویم ، چه زیبا سروده و چه آسماني  اندیشيده :
"اوشتا اهمایی یهمایی اوشتا کهمایی چیت" (یسنا 43 بند 1)

آری خوشبختی خود را باید در خوشبختی دیگران جست. به همین سادگی ، به همین دشواری، به همین شیوه، به همین مرام، به همین چندی به همین چونی، همین اکنون ، به همین زودی.

 باید کوشید باید جوشید باید خوشبخت شد ولی پیش از آن و بيش از آن باید به خوشبختی دیگران اندیشید و آن را فراهم آورد ، آن که فراهم شد این نزد ماست  هركو نكاشت مهر و ز خوبی گلی نچید    در رهگذار باد نگاهبان لاله بود (حافظ)

اندکی از بسیارِ گاهان را گفتیم ، ذره ای از اندیشه بلند و سپند اشوزرتشت را بررسی کردیم اگر همت کنیم و همین اندکِ بسیار را به ثمر نشانیم ، دنیا دنیا آرامش و آسایش را برای بشریت به ارمغان آورده ایم.

قدر وقت از نشناسد دل و کاری نکند       پس خجالت که از این حاصل اوقات بریم (حافظ)
باشد که از اندیشه سپندش بیشتر بهره بریم و فزون تر به کارش بندیم.
ذره را تا نبود همت عالی حافظ    طالب چشمه خورشید درخشان نشود (حافظ)

انجام کار بزرگ همتی بزرگ و منشی والا می طلبد که در نهاد آدمي این همت و این منش از ازل بوده است از گاه آفرينش فروهر ،  تنها بايد به دل ، دل داد :
در راه عشق وسوسه اهرمن بسی است   پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن

                                                  سپاسدار
                                               مهرداد قدردان


در همين زمينه بخوانيد:
سالروز در گذشت اشوزرتشت را پاس داریم
امروز پنجم دي‌ماه است...  
 تصاویری از آیین درگذشت اشوزرتشت در نرسی آباد
 آیین درگذشت اشوزرتشت در خرمشاه
 آیین درگذشت اشوزرتشت در نصرت آباد یزد
 آیین درگذشت اشوزرتشت در شیراز
 آیین درگذشت اشوزرتشت در اهرستان
 آیین درگذشت اشوزرتشت در روستای مزرعه کلانتر
 آیین جشن خوانی درگذشت اشوزرتشت در تالار ایرج
 گزارش تصویری از آیین درگذشت اشوزرتشت در آرامگاه قصر فیروزه
 آیین جشن خوانی به مناسبت درگذشت اشوزرتشت در قاسم آباد یزد
 آیین درگذشت اشوزرتشت در رحمت آباد یزد
 آیین درگذشت اشوزرتشت در اله آباد
 تصاویری از آیین درگذشت اشوزرتشت در کرمان
 آیین درگذشت اشوزرتشت در کسنویه
 آرامگاه های یزد و چم در روز درگذشت اشوزرتشت
 آیین درگذشت اشوزرتشت در اهواز
 تصاویری از آیین درگذشت اشوزرتشت در پیر رهگذر
 آیین جشن خوانی درگذشت اشوزرتشت در تالار یگانگی
 تصاویری از آیین درگذشت اشوزرتشت در گاهنبارخانه یزد
 تصاویری از آیین درگذشت اشوزرتشت همراه با انتخاب هیات نظارت در کوچه بیوک
 جشن خوانی آیین درگذشت اشوزرتشت در مریم آباد
 مراسم درگذشت اشوزرتشت در شریف آباد اردکان یزد
آيين درگذشت اشوزرتشت در اصفهان
آيين درگذشت اشوزرتشت در واشنگتن

شادی و نشاط رمز موفقیت در ایران باستان

نویسنده : پروفسور فاروق صفی زاده

 

فلسفه عرفانی آریایی (ایرانی )، برپایه شادی ونشاط بنیان نهاده شده است. با نگاهی به تاریخ راستین و پربار ایرانی، درمی یابیم که ایرانیان درسایه فلسفه شادی ونشاط، توانسته اند قرن ها برهمه جهان فرمان روایی کنند و صلح وآشتی و انسانیت و مهر را ارمغان جهانیان سازند. «زردشت »، پیغمبر یکتاپرست ایرانی، نخستین پیغمبرجهانی، چهارده هزارسال پیش، هنگامی که به دنیا آمد، خندید. تولد زردشت، همراه باخنده وشادی بودکه می توان این را نخستین معجزه این پیغمبردانست.

 

«بودا»، دیگر پیغمبرآریایی، پیامی دارد بسیار مهم، او می فرماید: اشکهای دیگران رابه نگاه های  پر از شادی بدل کردن، بهترین خوشبختی هاست.

 

کوروش هخامنشی، پادشاه مقتدروبزرگ جهانی می گوید: هدف نخستین من، دادن شادی ونشاط به جهانیان است.

 

«زردشت، خواستارخرسندی وشادی، باعمری درازاست

 

«پاداش راستکاران، خوشی است.»«ماخواستارشادی مزداهستیم

 

«خواستارآن شادی وخوشی هستیم که معشوق به عاشق می دهد.»«شادی ازآن کسی وکسانی است که ازآیین راستی پیروی می کنند.

 

درسراسرگاتاهاوفلسفه عرفان ایرانی، غم واندوه وشیون، بزرگترین بیماری وداده وآفریده شیطان یا اهریمن است که جلوی پیشرفت «دانش» علم و بالندگی را می گیرد و بسیار زیان آور است. حضرت زردشت، خود را پیامبرشاد، پیامبرشادی می خواند و درآوستا، آهورامزدا (خدای هستی بخش دانای بزرگ)، خوشی بخش توصیف شده وحتی می فرماید: «شادی وخوشنودی را می ستاییم

 

در آیین زردشتی، به جشن و سرور اهمیت ویژه ای داده شده وتاکیدگشته است که پیرو این آیین، همیشه با چهره خندان وگشاده، با وقایع بد این جهان روبه روشود، و به جای آه و ناله بکوشد موجبات دردواندوه را از میان بردارد. درواقع جشن، چراغی بوده وهست که یک ایرانی زردشتی برای زدودن تیرگی های زندگی برمی افروزد. برهمین اساس، در دین زردشتی وعرفان ایرانی، اعیاد و روزهای جشن وشادی بسیار زیاد است.

 

جشنهای ایران باستان، بیشتردینی وتوام با مراسم دعا وسرودخوانی بوده، حتی واژه جشن از ریشه «یسنه آوستایی» به معنای «ستایش وپرستش» آمده است. آیین زردشتی، کیش شادمانی، تندرستی، و بهسازی است. مردم بایددرهرگاهی که شایسته است، جشن بگیرند و با گردهمایی واجتماع باهم شادمانی وپایکوبی کنند. این جشنها فلسفه دیگری نیزدارد وآن پیوند هرچه بیشترمردم به یکدیگر، زدودن دل ازکینه ها و زنگارها وگسترش آشتی ودوستی است.

 

درکتابهای پهلوی وآوستایی _دینی ایرانی _همواره دینداران وراستی گرایان را ازگرایش وانجام مویه وشیون برحذرداشته اند و به عکس، برای تلاش، پیشرفت وبالندگی، «شادی» ازنیات وکردار «سپنتامینیویی» معرفی شده ومردمان به آن تشویق و برانگیخته شده اند. به موجب آوستا وآیین مزدایی (زردشتی _مهری) «روان » جاودانی است و پس ازمرگ وتباهی تن، به سوی مینو (بهشت) وعرش برین رهسپارشده و دربارگاه ایزدی هماره خوش وخرم خواهدبود.

 

بند دوم ازیسنا،هات 31،صریحاآمده :هرکس که راستی وراه درست برگزیند،ازشوربختی وتیرگی وسرنوست بدوشیون ومویه به دورخواهدماند.درفصل 71،بند7یسناآمده :کارومنش نیک رامی ستاییم تابتوانیم دربرابرتاریکی پایداری کنیم وبتوانیم ازشیون ومویه خودداری نماییم .

 

به موجب دایره المعارف دینی «دین کرد.»«dinkerd»درآوستای بزرگ عصرساسانی ،ازنکوهش شیون ومویه وزاری وسوگ ،به تفضیل مطالبی آمده است .

 

درکتاب معراج نامه (آردی وی راف )به دوکس اشاره شده که درجهان گریه ومویه بسیارکردندوبانگ شیون برداشتند. در مورد مجازات (پادافره) اینان آمده: «پس سروش پاک وایزدآذر، دست من فرازگرفتند و از جا فرازترشدم، جایی فراز آمدم. دیدم رودی بزرگ وهولناک وبدبووتار، که بسیارروحان (روح ها) درآن بودند، یک چند ازآنها گذشتن نتوانستند و یک چند با رنج گران همی گذرند و یک چند به آسانی گذرند.

 

پرسید:این کدام رود و این مردم که هستندکه این جا رنجه باشند؟ سروش پاک وایزدآذرگفتند: این رود، آن اشک بسیار است که مردمان، از پس مردگان، ازچشم بریزند و شیون ومویه کنند. آن اشک که ازروی نادانی ریزند، به این رود افزاید. آن هاکه گذشتن نتوانندکسانی هستندکه ازپس مرده، شیون ومویه وگریستن بسیارکردندوآنهاکه آسان تر، کسانی هستندکه کم کردند.

 

به جهانیان بگوکه شما به گیتی، شیون ومویه وگریستن به نادانی مکنید، چه به همان اندازه _بدی وسختی _به روان مردگان شمارسد.»آردی وی راف نامه _فصل 16.

 

«دیدم روان زنانی که سرشان بریده و از تن جداکرده بودند و زبان بانگ همی داشت. پرسیدم: این روان ازآن کیست؟ سروش پاک گفتند: این روان آن زنان است که به گیتی شیون ومویه بسیارکردند و بر سر و روی زدند.»-فصل 57آردی ویراف نامه

 

دربیشترکتیبه های کنونی به یادگارمانده ازروزگار مادی ها و هخامنشیان مادی آمده است :«خدای بزرگ است آهورامزدا، که سرزمین را آفرید وآسمان را، انسان را آفرید و شادی را برای انسان مقررداشت

 

به نقل از http://www.ertebate-movafagh.com/Template1/News.aspx?NID=198

پیر مغان درلغت نامه دهخدا

پیر مغان

نشانه های اختصاری

پیر مغان . [ رِ م ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) بزرگ مغان یعنی پیشوایان دین زرتشتی . پیشوای مجوسیان . || مالک و رهبان دیر. || ریش سفید میکده . پیر می فروش :
ای پیر مغان دل شما مرغان
آمد شد ما دگر نرنجاند.

خاقانی .


می که پیر مغان ز دست نهاد
جز بپور مغان نشاید داد.

نظامی .


گفتم شراب و خرقه نه آئین مذهب است
گفت این عمل بمذهب پیر مغان کنند.

حافظ.


آن روز بر دلم در معنی گشاده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم .

حافظ.


گرم نه پیر مغان در بروی بگشاید
کدام در بزنم چاره از کجا جویم .

حافظ.


دولت پیرمغان باد که باقی سهلست
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر.

حافظ.


از آستان پیر مغان سر چرا کشم
دولت در آن سراو گشایش در آن درست .

حافظ.


من که خواهم که ننوشم بجز از راوق می
چکنم گر سخن پیر مغان ننیوشیم .

حافظ.


مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو بتأیید نظر حل معما میکرد
گفتم این جام جهان بین بتو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد.

حافظ.


خادم پیر مغان شو کاتبی چون عاقبت
مرد گردد هر که از دل خدمت مردی کند.

کاتبی .


نیز رجوع به کتاب مزدیسنا ص 265 و 278 شود. || رند. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی : رند).

جستاری در معنای "پیر " در دیوان حافظ

کلمه پیر از اصل اوستائی Paro و Parya و به معنی پیشین است. در لغت فارسی، این کلمه به معنای سالخورده، کلان سال، مسن و معمّر و شیخ، در مقابل کلمه جوان و برناست. پیر را به معنای سپیدموی نیز دانسته اند.

اما پیر در اصطلاح صوفیان، به معنی پیشوا و رهبری است که سالک بی مدد آن به حق واصل نمی شود و الفاظ قطب و شیخ و مراد و ولی و غوث نزد صوفیه به همین معنی استعمال شده است.

پیر، سالک راه یافته و به مقصد رسیده ایست که مراحل سیر و سلوک عرفانی و تزکیه و تهذیب را گذرانده و آئینه دلش از همه زنگارهای ناخالصی زدوده شده و به مقامی رسیده است که باید سالکان در راه و نوسفر را در طریق معرفت حق رهبری و ارشاد کند و چون بی خبر از «راه و رسم منزلها»ی پرخطر سیر و سلوک نیست، باید که مرید، مطیع دستورات او باشد و هر آنچه را که او می گوید آویزه گوش قرار دهد و آن را به جان بنیوشد و بدان عمل کند. زیرا که بدون چنین هدایتی، سالک و مرید ره به مأمنی نخواهد برد و همانگونه که حافظ می گوید بدون دلیل راه، نمی توان در کوی عشق گام نهاد:

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

که من تجویش نمودم صد اهتمام و نشد

آنچه در این مقاله کوتاه انجام گرفته، جستجوی «پیر» در غزلیات خواجه شیراز است و این کار بر اساس مطالعه و تدقیق در غزلیات و ابیات دیوان حافظ صورت گرفته است.

در این جستجو، پس از مطالعه تمامی غزلیات دیوان، ابیاتی که کلمه پیر در آنها به کار رفته- چه در معنای اصطلاح عرفانی آن و چه به صورت یک لغت، با معنای معین- استخراج شده و بر اساس محتوای ابیات شرحی مختصر نیز به مناسبت در ابتدای هر بیت گنجانیده شده است.

یادآوری بک نکته در اینجا ضروری می نماید و آن اینست که تذکره نویسان و محققان احوال و افکار و روزگار حافظ نوشته اند که او- با آنکه در طریق تصوف گام می زده- هیچگاه مطابق آداب جاری تصوف پیر و مرشد و مرادی برای خود برنگزیده است حتی او از پیران تصوف، به طور کلی به طعنه و انتقاد یاد کرده و غزلهای خواجه بخصوص آکنده از ابیاتی است که او در آنها بر صوفیان متظاهر و ریاکار تاخته و با آنان مبارزه و اظهار مخالفت کرده است:

صوفی نهاد دام و سرحقه باز کرد

بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد



نقدها را بود آیا که عیاری گیرند

تا همه صومعه داران پی کاری گیرند



واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند



گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود



نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

تذکره نویسان و محققان احوال و افکار و روزگار حافظ نوشته اند که او- با آنکه در طریق تصوف گام می زده- هیچگاه مطابق آداب جاری تصوف پیر و مرشد و مرادی برای خود برنگزیده است حتی او از پیران تصوف، به طور کلی به طعنه و انتقاد یاد کرده و غزلهای خواجه بخصوص آکنده از ابیاتی است که او در آنها بر صوفیان متظاهر و ریاکار تاخته و با آنان مبارزه و اظهار مخالفت کرده است

اینکه چرا حافظ برخلاف رسم رایج پیری برای خود برنگزیده، خود موضوع مستقل و بحث مفصلی است که جای آن در این مختصر نیست. فقط باید اشاره کرد که اوضاع آشفته قرن هفتم و هشتم از نظر مسائل اجتماعی و سیاسی، عرفان و تصوف را دچار انحرافی کرد که در نتیجه آن «تصوف عاشقانه در این زمان جای خود را به تصوف گونه ای داد که تنها در خانقاهش می توان جست و در پناه دین حق حیات دارد.»

حافظ، صوفی ای را که «صدرنشین مسند ارشاد ولی از قید هر حقیقتی آزاد است، دامگذار و مکار و خرقه او را خرقه سالوس و خرقه ربانی می خواند و زاهد و مفتی و فقیر و واعظ را خودبین و حرام خوار و مردم فریب و دروغزن می نامد.»

در مقابل پیران رسمی و «فرمایشی»- که حافظ از آنان به عنوان صومعه داران ، مشایخ شهر و صوفی وشان یاد می کند- پیری برای خود انتخاب کرده و حلقه متابعت او را بر گوش جان افکنده که «پیر مغان» نام دارد.

آیا «پیر مغان» حافظ وجود خارجی نیز داشته است؟

پاسخ سوال منفی است.

در اینجا بحث از پیری است که حافظ در غزلیات خود از او یاد کرده و در ابیات خود از وی نام برده و در مواردی هم که به صراحت از این پیر- پیر مغان- نام نبرده، حضور معنوی او بر شعر خواجه سایه افکنده است.

این پیر مغان که نه در صومعه های رسمی، بلکه در دیر مغان در میکده، در کوی میفروشان و در کوی عشق اقامت دارد و نور خدا را در همه جا، حتی در خرابات مغان نیز می بیند، پیر کامل و خالص و پاکباخته و وارسته ای است که وصف او را باید از زبان حافظ بشنویم.

این پیر مغان که نه در صومعه های رسمی، بلکه در دیر مغان در میکده، در کوی میفروشان و در کوی عشق اقامت دارد و نور خدا را در همه جا، حتی در خرابات مغان نیز می بیند، پیر کامل و خالص و پاکباخته و وارسته ای است که وصف او را باید از زبان حافظ بشنویم.

گرچه در بیشترین موارد، حافظ از این پیر با همان عنوان پیر مغان یاد کرده، اما البته عناوین دیگری نیز به او داده است. این عناوین عبارتند از: پیر دانا، پیر ما، پیر خرابات، پیر میفروشان، پیر میخانه، پیر گلرنگ، پیر خرد، پیر صومعه، پیر میکده، پیر صحبت، پیر ژنده پوش، پیر فرزانه، پیر من، پیر مناجات، پیر پیمانه کش، پیر صاحب فن و پیر دردی کش.

با توجه به اینکه هیچیک از این عناوین به وسعت پیر مغان در غزل خواجه شیراز به کار نرفته- و هم البته به جهت اینکه پیر مغان در اولین غزل دیوان خواجه آمده است:

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها

پیر مغان

1-پیر مغان کیست؟ پیر مغان، مرشد و رهبری است که خود سالک راه عشق بوده و اینک به مقصود رسیده است و بنابراین از تمامی پیچ و خمها و فراز و نشیبهای طریقت آگاه است و «راه و رسم منزلها» را نیک می داند. به همین جهت مرید باید دستورات او را بی هیچ شک و تردیدی اجرا کند. حتی اگر بگوید: سجاده را- که دارای جنبه تقدس و پاکی است- با شراب رنگین کن!

در حالیکه شراب از مسکرات است و از محرمات شرعی:

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها

2- پیر مغان کسی است که مرید و سالک سر ارادت بر آستان او نهاده است و خوشبختی و سعادت را و گشایش و رهایش را در این آستان می بنید و به همین سبب هیچگاه از این درگاه روی برنمی تابد.

از آستان پیر مغان سر چرا کشیم دولت درین سرا و گشایش در آن در است

3- سالکی که ارادتی خالص و اطاعتی مطلق نسبت به مراد خود- پیر مغان- دارد و گوشه میخانه را خانقاه خود قرار داده است، به هنگام سحرگاهان، چه وردی بر زبان دارد؟ چه راز و نیاز می کند؟ و چه درخواستی در دعای مداوم خود می گنجاند؟ جز دعا به جان پیر مغان؟ آری سلامت پیر مغان نهایت آرزوی اوست.

منم که گوشه میخانه خانقاه منست دعای پیر مغان ورد صبحگاه منست

4- همه عاشقان و عارفان یک مقصد و مقصود دارند و محبوب و مطلوب نهایی شان اوست. و پیر راستین کسی است که سالک را به سوی او، به سوی حضرت حق- به منزلگاه نهایی عاشقان- هدایت کند. زیرا که در نهاد هر سالکی سر حق نهفته است. بنابراین چه تفاوت دارد که نام این پیر، پیر مغان باشد یا جز آن؟

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت؟ در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست

5- به راستی این پیر مغان کیست؟ چگونه پیر و مرشدی است؟ چه عنصری در وجود او نهفته است و به رازی است که او را این چنین محبوب و مراد و مطاع سالک قرار می دهد؟ پیر مغان اوست که «به تایید نظر، هر گونه معما را حل می کند.»

آنهم نه چون فیلسوفان، متفکر و عبوس بلکه خرم و خندان و در حالیکه قدح باده در دست دارد و به صدگونه در آن به تماشا مشغول است:

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو به تایید نظر حل معما می کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست وندر آن آینه صدگونه تماشا می کرد

اما این قدح خود چیست؟ این قدح جام جهان بین دل است. آینه صافی و درخشانی که در نهاد همه سالکان جویای حق وجود دارد اما او بی پیر به وجود آن پی نمی برد. جام جهان بینی که پروردگار حکیم از ابتدای آفرینش خاص او قرار داده است:

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

6- به یقین، صوفیان ظاهری که به دنبال نام و آوازه و در فکر جمع آوری سپاهی لشکری از مریدان هستند- یعنی شیخان و پیران صومعه دار که دکان زرق و ربا گشوده اند- از سالکی که از آنان روی برتابد آزرده و رنجور می شوند. حافظ خود از جمله سالکانی است که به شدت با صومعه داران و صوفیان و زاهدان ریایی مخالف است و از آنان روی برتافته و به سوی پیر مغان روی آورده و دیر مغان را اقامتگاه خود ساخته است. او علت این امر- یعنی روی آوردن به پیر مغان را- خلف وعده شیخ و زاهد نسبت به گفته هایشان قلمداد می کند:

مرید پیر مغانم، ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او به جای آورد
به یقین، صوفیان ظاهری که به دنبال نام و آوازه و در فکر جمع آوری سپاهی لشکری از مریدان هستند- یعنی شیخان و پیران صومعه دار که دکان زرق و ربا گشوده اند- از سالکی که از آنان روی برتابد آزرده و رنجور می شوند. حافظ خود از جمله سالکانی است که به شدت با صومعه داران و صوفیان و زاهدان ریایی مخالف است و از آنان روی برتافته

7- اما پیر مغان برخلاف رفتار ناشایسته سالکان، نه تنها مقابله به مثل نمی کند، نه تنها آزرده و رنجور نمی شود- زیرا که در طریقت او رنجیدن کافریست. بلکه از روی کرم و بزرگواری به اعمال و رفتار سالکان ناسالک به چشم نیکی می نگرد و این نیز البته خود شگفت انگیز است:

نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

8- مرید راستین، تا زمانی که از میخانه و شراب عشق نام و نشانی باشد سر بر خاک آستان پیر مغان می ساید و هیچگاه از این تسلیم خالصانه روی بر نمی تابد، چرا که بندگی پیر مغان، حلقه ای است که از ازل بر گوش سالک آویخته شده و او تا ابد این حلقه تسلیم و بندگی را بر گوش جان خواهد داشت:

حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود

9- چرا سالک خود را بنده پیر مغان می داند؟ آیا بندگی جز برای خدا سزاوار است؟ بدون شک سزاوار نیست، اما این بندگی پیر مغان از نوع دیگری است. زیرا عامل این بندگی «رهایی» است. رهایی از جهل و یافتن نور علم و ره یافتن به حقیقت پیر مغان، چون سالک را از جهل می رهاند او را بنده خود می گرداند و چون چنین است. هر چه این پیر کند عین عنایت باشد:

بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند پیر مکا هر چه کند عین عنایت باشد.

14- به راستی چگونه می توان به جهان معنی راه یافت؟ چه باید کرد تا دروازه های شهر معنی بروی ما گشوده شود؟ و این امر برای سالک و مرید چگونه حاصل می شود؟ در صورتی که سالک از همه چیز و همه جا قطع رابطه کند و ساکن کوی عشق و مقیم درگاه پیر مغان شود به چنین موهبتی دست خواهد یافت:

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد کز ساکنان درگه پیر مغان شدم

پیر میفروش:


1-پیر میفروش چه پیامی دارد و چه راهی را بر سالک عرضه می کند؟

برای زدودن زنگار غم از دل و به فراموشی سپردن هر آنچه جز اوست چه باید کرد؟ پیام پیر میفروش آنست که باید شراب نوشید! آری فقط «شراب عشق» است که سالک را به چنان مستی و سرمستی می کشاند که از هر گونه اندوه و ملالی به آسانی رها می شود:

دی پیر میفروش- که یادش بخیر باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد

2- لطف و مهربانی پیر میفروش دائمی است. از همین لطف خاص و به یمن عاطفه و مهربانی است که هیچگاه ساغر سالک از شراب روشن عشق تهی نمی گردد:

هرگز به یمن عاطفت پیر میفروش ساغر نشد تهی ز می صاف روشنم

پیر میکده:

1-پیر میکده- نیز که، همچون پیر مغان، واقف بر بسیاری از اسرار است- ماجرای می خواری سالکان و صوفیان هم البته بر او پوشیده نیست و اساساً نکته حدیثی اینست که پنهان بماند و او خود صد بار این ماجرا را شنیده است که صوفیان در زیر خرقه جام شراب حمل می کنند و باده می نوشند:

ما ز بر خرقه باده نه امروز می خوریم صد بار پیر میکده این ماجرا شنید

2- در جو آلوده به ریا و تزویر و دروغ و نیرنگ- روزگار حافظ- برای سالکی که می خواهد به همه چیز عشق بورزد و چشم بر عیبها و پلیدی ها فرو بندد و از ملامت و عیبجوئی آنان که خود عیبنا کند آزرده نشود، برخلاف ریاکاران و پیمان شکنان پیوسته وفا کند، راه نجات چیست؟

پیر میفروش در پاسخ به این پرسش دو چیز را به عنواه راه نجات پیشنهاد می کند:

می نوشیدن و عیب پوشیدن:

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

پیر میخانه:

1-سوختگان راه عشق عالمی دارند و حالی که همه آن حال را درنمی یابند.

بخصوص آنان که آتش عشق بر جانشان نیفتاده، نه تنها سوخته راه عشق و معشوق نیستند بلکه خامند و بیخبر، این حال را هرگز درنمی یابند. چنین است که پیر میخانه می گوید سخن گفتن از حال دل سوختگان برای اینگونه افراد کار عبثی است که باید از آن پرهیز کرد:

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش که مگو حال دل سوخته با خامی چند

2- پیر میخانه چه معجزی دارد و چه کرده است که چنین مورد علاقه سالک قرار گرفته و سالک را مرید و شیدا و حلقه بگوش خود کرده است؟ معجز پیر میخانه جام جهان بین است. جامی که چون آینه ای شفاف عکس رخ یار در آن منعکس است و پیر میخانه این جام جهان بین را سحرگاهی به سالک خود هدیه کرده است و او به وسیله این جام از حسن معشوق خود آگاه شده است:

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد وندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

پیرصحبت

پیر- صحبت- که همنشین و همدم سالک است و با پند و موعظه مرید را ارشاد و نسبت به مشکلات و مسائل آگاه است، به عنوان نخستین موعظه به مخاطب خود، پرهیز از همنشین بد و ناجنس را یادآوری می کند:

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

پیر فرزانه

برخلاف پیر مغان و پیر میفروش، چون تابع خرد و فرزانگی است سالک را از رفتن به سوی میخانه منع و او را به جهت آلودگی به مستی و وابستگی میخانه سرزنش می کند و بر او خرده می گیرد، اما حافظ نسبت به چنین عیبی توجه ندارد و هشدار می دهد که پیمان ترک پیمانه را بارها شکسته است و اساساً در این مورد دلی پیمان شکن دارد و پند پیر فرزانه در او کارگر نمی افتد:

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه که من در ترک میخانه دلی پیمان شکن دارم


پیر مناجات

در خلوت و سکوت شبانگاهی به راز و نیاز و مناجات با معشوق و محبوب مشغول است. چگونه می توان خلوتیان عالم معنی را نیز با او همراه و آنان را سرمست از باده سحرگاهی- جام صبوحی- کرد؟ حافظ می گوید باید که چنگ صبوحی را به در پیر مناجات ببریم و سکوت او بشکنیم و به بانگ چنگ و نای و نی همه خلوتیان را به رقص و سماع آوریم و آنان را مست از باده عشق گردانیم:

تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم

پیر صاحب فن

به یقین اوست که از فنون و پیچ و خم راه آگاه است. اما آیا این پیر کسی جز خود حافظ است؟ چرا که قول حافظ و فتوای این پیر یکی است.

اگر هم حافظ مرید پیر صاحب فن است، بهرحال هر دو یک نظر دارند. هم حافظ و هم پیر ما را به، همصحبتی خوبان فرا می خوانند و جدیت گفتن از جام باده:

حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو بقول حافظ و فتوای پیر صاحب فن

پیران

1-گرچه تجربه فراوان اندوختن و آبدیده شدن فقط مستلزم طول عمر نیست و چه بسا افرادی که با طول عمری کمتر تجربه ای بیش از دیگران (که عمر طولانی تری دارند) اندوخته باشند، اما به هر حال یکی از لوازم تجربه اندوزی همانا گذشت روزگار است و گذر عمر انسان.

به همین جهت است که پیران اغلب سخن از تجربه می گویند و آن جوانی عمر طولانی می یابد که به پند پیران گوش فرا دهد:

پیران سخن ز تجربه گویند زینهار هان ای پسر که پیر شوی پند گوش کن

2- گوش سپردن به پند پیران سفارشی است و پیامی که حافظ پیوسته آن را تذکر می دهد و فرا یاد می آورد:

جوانا سر متاب از پند پیران که رای پیر از بخت جوان به

3- آیا پیران فقط تجربه بیشتری دارند یا نشان دیگری نیز مشخصه آنهاست؟ علاوه بر تجربه و دانش یک نشانه بارز پیران خمیدگی قامت است. شاید خمیدگی قامت پیران بدان جهت است که بر روی خاک به دنبال روزگار جوانی خود می گردند. و اما آیا هر خمیده قامتی پیر است و چون پیران نصیحت می گوید؟ شاید نه! اما «چنگ خمیده قامت» نیز همانند پیران ما را نصیحت می کند و نصیحتش آنست که ما را به شادی و عشرت فرا می خواند و از راه دادن غمهای روزگار بر دل حذر می دارد و این چنگ- به سبب خمیدگی، در شعر خواجه شیراز چه خوش بر جای پیر می نشیند:

چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت بشنو که پند پیران- هیچت زبان ندارد

4- همین چنگ خمیده قامت است که در جای دیگر به عنوان پیر منحنی باز لب بر نصیحت مخاطب خود می گشاید. البته پیام او همانست که در جای دیگر نیز داشته است.

پیر منحنی سر بگوش سالک می آورد و به او می گوید که دو روز گذران عمر را به خوشی گذراند و از ساقی طلب می کرد. زیرا با نوشیدن می و شراب عشقست که حتی از صوت چنگ و رباب و مغنی نیز آوای تسبیح «او» بگوش می رسد:

می ده که سر بگوش من آورد سرو و گفت

خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی

ساقی به بی نیازی رندان که می بیار

تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی

پیر دانا، پیر جاهل:

1- پیران- اغلب- با تکیه بر تجربیات خود- به نصیحت و ارشاد جوانان می پردازند. اما در این میان پند دانا خاصیت دیگری دارد و جوانان با گوش سپردن به پند پیر داناست که به خوشبختی و بهروزی راه می یابند و اساساً جوانان پند پیر دانا را از جان بیشتر دوست می دارند:

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند

جوان سعادتمند پند پیر دانا را

2- اما آیا همه پیران، به صرف پیری و سالخوردگی و برخورداری از تجربه دانا هستند؟ یا پیران نیز ممکن است جاهل باشند؟ بله، پیرانی که حقیقت را در منیت می بینند جاهلند، همانند پیران جاهلی که به جهت کبر و غرور و حسد اتهامی به حافظ می زنند که حافظ خود بصراحت به آنها معترف است. حافظ خود بصراحت می گوید که شاهد و رند و نظرباز و خراباتی است و ابایی از بیان حقیقت ندارد اما پیران جاهل پیوسته پشت سر او سخن می گویند و بر او خرده می گیرند، اما با این کار فقط به شهرت حافظ دامن می زنند:

ما را به رندی افسانه کردند

شیخان گمراه پیران جاهل

باری کلمه پیر در دیوان خواجه شیراز در معنای لغوی آن، یعنی به عنوان صفتی در مقابل صفت جوان کار رفته است یا به عنوان صفت جانشین اسم که در هر صورت به معنای لغوی کلمه مراد است و نه معنای اصطلاحی آن. با ذکر ابیاتی که کلمه پیر در آنها کاربرد وصفی دارد به این مقال پایان می دهیم:

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد


آن جوانبخت که می زد رقم خیر و قبول

بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد


چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول

بخت جوانت از فلک پیر زنده پوش


هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که باد روی تو کردم جوان شدم

من پیر سال و ماه نیم یار بیوفاست

بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم


قدح پر کن که من در دولت عشق

جوانبخت جهانم گرچه پیرم


چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو

رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

-----------------------------------------------------------------------------------------
منبع : مجله ادبستان - حسینعلی یوسفی (همراه با تلخیص)

پیر مغان

واژگان عرفانی

آب حیات: چشمه ایست در ظلمات که هر کس از آن بنوشد زندگی جاوید پیدا می‌کند. کنایه از چشمه عشق و محبت است.

آب حیوان: تابش انوار وتجلیات الهی را گویند.

آغوش: دریافت رموز و اسرار الهی را گویند.

آن: حد فاصل میان گذشته و آینده.

آینه: قلب انسان کامل است.

ابد: امتداد زمان در طرف آینده‌است و در نزد اهل تصوف ابد و ازل از صفات و ویژگیهای حق تعالی است. فرق ابد و ازل در آنست که ازل را آغازی نیست و ابد را پایانی.

ابر: نزد صوفیان، ابر حجابی است که سبب وصول شهود باشد بواسطه کوشش واجتهاد.

اجابت: عهد وپیمان بنده‌است با حق.

اشاره: خبر دادن از مراد است بدون عبارات و الفاظ.

امتحان: بلایی از جانب حق تعالی بر دل سالک تا غیر حق را از دل او پاک کند.

انس: اثر مشاهده جمال الهی است در دل سالک. انس اعتماد به خدا و آرامش به او واستعانت از اوست.

باده: عشق صوفیان مبتدی را گویند. عشقی که ضعیف است و این برای عوام نیز در ابتدای سلوک موجود است.

باده صافی: عشق بی آلایش است. عشقی خالی از هر عیب و نقص، و فارغ از لذت وصل یا درد دوری وحرمان.

باد صبا: عبارتست از نفخات رحمانیه از جانب مشرق روحانیات. اشاره به نفس ودم رحمت خداوند است.

بار امانت: مراد از امانت تکلیف و عهد و پیمان الهی است.

باران: کنایت از فیض حق تعالی است، و رحمت او، که از عالم غیب بر جهان امکان صادر می‌شود، و ممکنات بر حسب مراتب ومیزان استعداد خود از آن بهره مند می‌شوند. غلبه عنایات الهی نیز می‌باشد.

باغ: جهان خرم روحانی است.

بال: نزد صوفیه روشنایی قلب و نورانی شدن آن بواسطه علوم ومعارف الهی است.

بت: مقصود و مطلوب را گویند.

بتخانه: دل عارف کامل است و نیز اشاره دارد به عالم جبروت.

بتکده: باطن عارف کامل که در آن ذوق وشوق معارف الهیه بسیار باشد.

بحر: مقام ذات و صفات بی نهایت حق است، که تمامی موجودات به مثال امواج این دریای نامتناهی هستند.

بقاء: نسبت فرد است به حق. بقا نام است برای آنچه باقی و پایدار ماند بعداز فناء شواهد وسقوط آن.

بلاء: امتحان حضرت دوست است که هرچقدر این بلا زیاد شود گویای قربت و نزدیکی او به حق است.

بوسه: فیض و جذبه باطن است.

پرده: حجاب میان عبد ومعبود است. به مانع میان عاشق ومعشوق هم اشاره دارد.

پیاله: تعین‌های هستی می‌باشد که همه آنها آینه حق هستند. کنایت از محبوب نیز می‌باشد. صفای ظاهر وباطن که هرچه در او باشد عیان می‌گردد.

پیر: دوستی حق را گویند وقتی که طلب وخواستن به تمام وکمال باشد از آن جهت که استحقاق این دوستی را دارد. به معنای مرشد و مراد نیز هست.

پیرخرابات: منظور محبوب است که جز خدای نیست.کاملان و راهنمایان طریقت.

پیر مغان: پیر طریقت و مرشد کامل.

پیر میکده: پیر طریقت است که بدان پیر میخانه نیز گویند.

پیمانه : تعبیر دیگریست در بیان دل سالک وصوفی.

تواجد: طلب وجد نمودن است. اظهار حالت وجد وشادی روحانی است بی آنکه وجدی باشد بدانگون که فرد در مثال افراد واجد باشد برای کسب فیض.

تجلی : نور مکاشفه‌است که از حضرت حق بر دل عارف ظاهر می‌گردد و دل را میسوزاند و سالک را مدهوش میگرداند.

تسلیم: رها کردن تدبیر به اختیار خویش است و استقبال از قضا الهی به رضایت.

توفیق : جریان امور است بر وفق مراد و میل حق و حقیقت و فراهم آمدن اسباب کار است. توفیق موهبت الهی است که نصیب هر کس شود وی را به آنچه میخواهد میرساند.

توکل: متکی شدن به حق و از خود و خلق نظر برداشتن است.دلبستگی و اعتماد کامل است به پروردگار.

جام: اشاره دارد به دل صوفی. عالم هستی را نیز به جام تعبیر می‌کنند چون فیض حیات را از صاحب حیات دریافت کرده‌است.

جان : روح انسانی است. کنایت از نفس رحمانی وتجلیات حق است.

جان افزا : بقا و ماندگاری سالک است به این صفت و فنا در وی راه ندارد.

جبروت : حدفاصل میان جهان ملک وملکوت را گویند.

جذبه: نزدیک شدن انسان است به تقریب عنایت الهی. سالک به حضرت حق به مقتضای عنایات حق نزدیک می‌شود بدون رنجش وسعی خودش.

جرس: خطابیست از سر قهر.

جرعه: تجلی وجودی را گویند. اسرار مقامات وجمیع حالات که در سیر وسلوک از سالک پوشیده‌است.

جلال: ظاهر کردن بزرگی وبی نیازی معشوق است از جهت ابراز بی نیازی از عاشق ونفی غرور وی و بیان استغنا وتوانگری معشوق.

جلوه:انوار الهی را گویند که بر دل سالک تابیده می‌شودو او را واله وشیدا می‌کند.

جمال: ظاهر کمالات معشوق است تا رغبت و طلب عاشق را زیاد کند.

جور : منع کردن و باز داشتن سالک را از سیر و سلوک می‌گویند.

جهالت : در نزد عرفا کنایه از مرگ دل است که حقایق را درک نمی‌کند.

چراغ دل: دل روشن به نور معرفت را می‌گویند.

چشم : در اصطلاح صوفیه جمال را گویند وهمچنین به دیده الهی نیز تعبیر می‌شود.

چشم جادو: جذبات الهی است.

چشم خمار : کنایه از پنهان کردن تقصیرات وکاستی‌های سالک است بر روی سالک از جانب حضرت دوست.

چشم مست : سر الهی وجذبات حق است.

چله : مدت خلوتی است که صوفی به فرمان پیر ومراد و شیخ خود به سر می‌برد که غالبا چهل روز است اما منحصر به ایام اربعین نیست.

چنگ: دست یافتن به کمال شوق وذوق است.

چهره :عبارتست از تجلیات حق بر سالک در حال غیبت.

حال: واردی است که بر دل سالک بی اختیار وبدون کسب به سبب طاعات واذکار و اورادفرود می‌آید.

حجاب: آنچه بین صوفی وحقیقت است.مانع میان عاشق ومعشوق. حجاب گاهی معارف ذهنی است و گاه کشف وشهود وگاهی هستی خود صوفی.

حرم : مقام بیرنگی و بیخودی است.

حریف: هم شان و هم مقام وهم پیاله. به معنای معاشران نیز آمده‌است.

حضور : در اصطلاح عرفا غیبت از خلق است. به مقام وحدت نیز گفته می‌شود.

حق: به معنی سزاوار و درست و واجب کری است. نامی است از اسماءالهی و نزد اهل تصوف ذات خداوند است. به معنای ثابت نیز آمده و همچنین مطابقت با واقعیت وحقیقت نیز هست.

حقیقت: امریکه بطور قطع ویقین ثابت شده باشد. از نظر صوفیه غیر خدا حق تعالی هیچ چیز وهیچ کس به یقین ثابت نیست پس حقیقت جز خدا نیست.

حلقه: نشستن صوفیان در مجلس برای ذکر و سماع.

حلول : فرود آمدن چیزی در غیر خود.

حیرت: سرگردانی است و در اصطلاح اهل دل امریست که بر فلب عارف وارد می‌شود هنگامی که در حالت تامل وتفکر هستند ومانع بر ادامه آن می‌گردد.

خال : نقطه وحدت حقیقی است. در اصطاح صوفیه اشاره به مبداء ومنتهای کثرت می‌باشد. به معنای ظلمت معصیت نیز آمده که به علت کم بودن طاعت انسان که مانع وحاجب میان او وانوار الهی است.

خاطر : عبارتست ازخطابی که به قلب سالک وارد می‌شود و این ممکن است الهی و یا شیطانی باشد بی انکه در قلب وی باقی بماند وماندگار شود.همچنین به وارد غیبی که بدون سایقه تفکر وتامل پیدا شود نیز گفته می‌شود.

خانه دل : قلب انسان است اما نه این قلب واقع در سینه.

خرابات: شرابخانه.در اصطلاح عبارت از خراب شدن صفات بشریت و فانی شدن وجود جسمانی است.

خراباتی: فانی مطلق است که وجود اضافی او در وجود مطلق خدا و ذات حق فنا شده باشد.

خرقه : علامت سر سپردن صوفی است به شیخ طریقت و در حقیقت نشانه تسلیم بود به خدای تعالی.

خشوع: به پا خواستن دل در پیشگاه حق برای فرمانبری توام با خاکساری. درهم شکستن بت غرور.

خضر: پیر مکمل کامل را گویند. کنایه از بسط نیز هست.

خلوت: صوفی محلی را خالی از غیر اختیار کند. محادثه سر است با حق به نحویکه دیگری در آن مجال و فرصتی نیابد.

خم: اشاره دارد به واحدیت ومقام جمع را نیز گویند.

خمار: به شد حرف م. اشاره‌است به خدای تعالی و همچنین سالک صاحب شهود.

خمار: به ضم حرف خ. بازگشت سالک از مستی وحدت به کثرت را گویند. عاشق سرگردان.

خمر: غلبه عشق بر دل صوفی است که رسوایی به بار آورد

خوف : شرم از گناه گذشته و رسیدن مکروهی در آینده. اشاره دارد به مطالعه مستمر ومدام دل.

درد: حالتی را گویند که از محبوب صادر شود و محب ودوستدار طاقت آنرا ندارد.

دست افشاندن: اشاره دارد به دست ازدنیا وآخرت برداشتن در راه معشوق.

دست زدن- کف زدن: محافظت ومراقبه وقت را گویند.

دف: طلب معشوق برای عاشق را گویند. طلبی که مقرون به شوق باشد.

دم: نفخه الهی است که تعبیر به نفس الرحمن می‌شود.

ذکر: در اصطلاح صوفیه یاد حق است خواه به زبان و خواه به دل.

رباب: ندای ارجعی که از محبوب به گوش محب وسالک می‌رسد.

رجا: آرامش دل به نیکی وصدق وراستی وعده. چشم داشتن به خیر حق که صاحب خیر است.

رضا: شادی دل است به تلخی قضا خارج شدن سالک از رضایت نفس است و وارد شدن به رضای حق.

رطل: پیاله شراب وجام می‌عشق الهی

رقص: شادی وفرح روح.

رنج: وجود امری را گویند که بر خلاف ارادت دل باشد.

ریاضت: ترک لذات نفس است و تهذیب اخلاق نفسانی وتبدیل صفات زشت ونکوهیده به حالات پسندیده.

زلف : کنایه از ظلمت وکفر است. در اصطلاح، اشاره به کثرت دارد، چرا که، رخ وحدت را حجاب و پوشش است.

ساغر: اشاره به دل صوفی است که می‌وصال ومحبت در آن ریخته می‌شود.

ساقی: اشاره دارد به محبوب مطلق و پیر طریقت. رساننده فیض که شراب عشق را به عاشقان خود می‌دهد.

سالک: سیر کننده بسوی خدا و متوسط بین مبدا ومنتهی مادام که در سیر است.

سبو: اشاره دارد به تعینات ویژه من ومای اعتباری انسان. کنایت از جام می‌وحدت که از منبع فیض مطلق به هرکسی سهمی داده شده‌است.

سر: به شد حرف ر.لطیفه ایست که در قلب به ودیعه نهاده شده مانند روح و آن محل مشاهده‌است.

سکر: غیبتی که به دنبال واردی قوی حاصل گردد و موجب شادی وطرب صوفی شود. مستی روح از طراوت مشاهده.ترک قیود ظاهری وباطنی وتوجه صرف به حق.

سلوک: طی مدارج خاص را گویند که سالک همواره باید طی کرده تا به مقام وصل وفنا برسد.

سماع: حالی است که بر اثر آوازی خوش یا نغمه دلکش صوفی را از دست بدهد و از خود بیخود کند.

شراب: افراط محبت یا کمال معشوق را گویند.

شرک: توجه به غیر خداست.

شهود: رویت و دیدن حق است با دیدهٔ حق.

صحو: به هوش آمده سالک از حال سکر.

صنم: یار ودلدار و محبوب است. گاهی اوقات نفس هم با این تعبیر خوانند.

طرب: انس با حق تعالی است. سرور و شادی محض دل در آن.

طریقت: مجموعه آدابی واعمال قلبی و قالبی که صوفیان زیر نظر پیر طریقت برای نیل به حقیقت انجام دهند.

عارض: عارض رخسار است، و تجلی جمالی

عزلت: بیرون آمدن از اختلاط با خلایق و قطع علایق است.

عود: اشاره دارد به عشق تمام وکمال و شوق وشیفتگی.

عیش: دوام حضور است وفراغت آن به تمام وکمال معنی.

غفلت: پیروی از نفس است در آنچه می‌طلبدو همچنین دوری سالک است از ذکر.

فقر: عدم تملک ومالکیت صوفی است تا چیزی را به خود اضافه کند آنچنان که از خود فانی شود وبه خدا رسد.

فنا: فانی شدن سالک در صفات الهی ست از جمیع صفات خود در صفات حضرت حق. آنست که شخص به خود آگاه نباشد و یا به هر چیزی از لوازم خود.

قدح: وقت را گویند. اشاره دارد به وقت وهنگام تجلی. موطن تجلیات آثاری وقابل مشاهده هست.

قناعت: آرام بودن به هنگاه نداشتن وبخش به وقت دارایی.

کشف: رفع حجاب است. خواه وجودی باشد یا شهودی.

کفر : تاریکی عالم تفرقه را گویند.

گدا : کسی که فقیر تجلیات الهی است.

گیسو : طریق طلب را می‌گویند.

محاسبه:مراقبت صوفی از کردار وگفتار بطور پیوسته.

مرید: کسی که از اراده خود مجرد شده واز غیر خدا بریده و دائما در طلب کمال باشد.

مست: اهل جذبه وسکر را گویند.

مطرب: آگاه کننده.

مغنی : رساننده فیض.

مقام: محل اقامت صوفی است به تصرف خود او.مرتبت ومنزلتی که صوفی بواسطه رعایت آداب خاصی به آن می‌رسد.

مکاشفه: حضوری است که وصف آن ممکن نمی‌باشد در جریان کشف وشهود.

می: ذوقی که بر اثر یاد حق در دل صوف پیدا شود واو را سر مست گرداند. همچنین به معنای نشاه ذکر و جوشش عشق نیز هست.

می لعل: پیام معشوق است و ذوق محبت.

میکده: باطن پیران کامل وقرارگاه مرشدان را گویند و اشاره دارد به ذات حق.

مینا: به معنای دل عارف است وواسطه عاشق ومعشوق.

نای: پیغام محبوب است.

نفس: به فتح حروف ن - ف. آسایش دادن دل به لطایف غیوب وپنهانی. دوام حال مشاهده وآسایش جستن از دل است.

وجد: واردیست غیبی که از حق بر دل صوف پدید می‌آیدو ظاهر وباطن او رابا بروز حالی مانند شادی وغم تغییر دهد.

ورد: دعای صوفی برای تقرب به حق وجلب توجه ونیل به آرزوی خود.

وقت: مشغول شدن صوفی است به ورد وذکر و فارغ شدن از یاد گذشته و آینده.

هشیاری: بیرون شدن عاشق است از حال مستی غلبه عشق.

هیبت: اثر مشاهده جلال و عظمت خداوند است در دل عارف